بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

کلید ماشین رو گرفتم و به حیاط خونه رفتم وقتی اونو دیدم یکی از

بهترین ماشین هایی بود که توی عمرم دیده بودم. رنگش چشم هر

بیننده ای رو خیره می کرد یه چرخی دورش زدم اصلا" باورم نمی شد

که مال من باشه. درشو باز کردم بوی تازگی و نو بودن تمام فضای

داخلشو پر کرده بود. سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردم به فکرم

رسید به خونه زنگ بزنم و حسابی اونا رو غافل گیر کنم می خواستم

تلفن رو از توی جیب شلوارم بیرون بیارم که از دستم افتاد زیر پاهام.

حالا بیا و درستش کن کمی بدنم رو به سمت راست خم کردم و با

انگشتانم زیر پاهامو جستجو کردم ناچار شدم یه لحظه سرم رو بیارم

پایین که یه نگاهی بندازم. گوشیم رو دیدم و سریع با دست

بر داشتمش وقتی جلو رو نگاه کردم....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |

این داستان واقعی از زندگی خودمه .خیلی از دوستان سئوال کردند

رفیق دل سوخته چرایی؟ واین داستان واقعی یه دلسوخته است

که خواندن آنرا بدلیل وجود صحنه های بسیار دلخراش وتاسف انگیز

به افراد زیر 15 سال توصیه نمی کنم.

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید..

 

خواندن این حکایت را به همه بچه های مطهرونی و سایردوستان

 توصیه میکنم چون برای همه مفیده حتی برای شما غریب آشنا.

حکایت ما از آنجا آغاز شد که روزی رفیق دلسوخته به قصد پیدا

کردن رفیقی شفیق که همایون فر و والا مقام بود به اینترنت

 بگشت

ناگاه به شیخی رسید.

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ