بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

تمام وقایع این داستان در سه دقیقه بین ساعت 18:30 تا 18:33 اتفاق افتاده است.

صدای زنگ آیفون میآد... می رم که در رو باز کنم.... خانمم پشت دره.... کیه؟... منم.... دختر کجاست؟؟.... اینقدر سریع داخل اومد که صدایم را نشنید.... وقتی وارد خانه شد از او سئوال کردم دختر کجاست؟!.... یکدفعه غافلگیر شد....گفت مگه نیومده؟! نازنین....نازنین.... با صدای بلند گفتم: مگه با تو نبود؟؟

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |



:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |

دیروز یه خبر خوش بهم رسید.پسرم معدلش بیست شد.خیلی خوشحال بودم

وقتی به خونه رسیدم............


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/۳/۸ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |

آنچه گذشت: در یکی از روزهای بهاری رفیق دلسوخته یک ماشین بسیار شیک

از یکی از دوستان صمـیمی اش به نام رحـمـان رحـیــمی هـدیه میگیره و در راه

 رفتن به خـونه یه مـادر و دخـتر رو زیر مـیگیـره در بیـمارستان متـوجه میـشه که

مصدومین همون همسر و دختر دوستش یعنی رحمان رحیمی اند و متاسـفانه

بعلت شدت جراحات هدیه دختر سه ساله فوت می کنه باشنیدن این خبر رفیق

دلسوخته کنترلش رو از دست میده و با زدن مامور نیروی انتظامی از بیمارستان

فرار میکنه.... ادامه داستان....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ