بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

صـلاة ظهـر نـزدیک بود همه حال خوشی داشتیم و دلمون روشـن بود که فرجی

حاصـل مـیـشه .... یکی گـفت: چه خـوب مـیشـد امام زمان(عج) از حـضـور ما

مطلع میشد؟ .... این چه حرفیه؟ اون امام عصر و زمانه.... تمامی ذرات عالم از

فـیـض مبارک وجود اون حضرت هسـتی گرفـتـند با اتصال به علم الهی از همه

چـیز آگـاهـه نـیاز به این کارا نیست.... نه مـنـظورم ایـنه کـه اگـه یـه دل پـاک و

 مخلص دعا کنه حتما"به اجابت میرسه.... یعنی توی ما 313 نفر یه دلسوخته ی

 واقـعی پـیـدا نـمـیـشه؟! .... نمـیـدونم .... با تـوافـق و مشـورت همه یه تصـمیم

 جدید گرفـتـه شد.... قـرار شد یک نفر از جمـع ما به عنوان نماینده و خلاصه و

 عـصـاره ی همه ی دلسوخته ها از جمع جـدا بـشه و جداگـونه به راز و نـیاز و

استغاثه بپردازه.... و اون یه نفر کسی نبود جز رفیق دلسوخته ی خودمون.... خجالت


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |

(چه شود یکی کم بود 312 دیگه هم اضافه شد)

تشابه تمامی اسامی این داستان تصادفی و غیر واقعی می باشند.

یادمه اول شعبان چند سال پیش بود با دوستام دور هم جمع شده بودیم بحث ظهور امام زمان

(عج) پیش کشیده شد. طبق معمول خوشمزه گی من هم گل کرد.. گـفتم خـیلی دوسـت دارم

اون 312 نـفـر یار امام رو از نزدیک بـبـیـنم... یکی از بچه ها گـفت: 312 نفر نه باهـوش

 313 نـفـرند... مـن هـم با یه قیـافـه ی حـق به جانب گفتم: می دونم اما من خودمو نفر اول

 حساب کرده بودم.. همه زدند زیر خنده..قهقهه یکی دیگه گفت: منم دوست دارم 311 نـفر

 دیگه رو ببینم... دوباره خنده...قهقهه شمارش معکوس شروع شده بود هیچکس نمیخواست

از قـافـله عـقـب بـمونه... عدد به سیصد نفر رسید و چون دیـگه کـسی نبود چند لحظـه ای

 سکوت حـاکم شد لبخـند روی لبـامون کـم رنـگ شد ولی یه جرقه توی ذهنهای همه مون

 زده شدمتفکر که تا فردای اون روز توی مغزمون جا خوش کرده بود...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ