بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

کلید ماشین رو گرفتم و به حیاط خونه رفتم وقتی اونو دیدم یکی از

بهترین ماشین هایی بود که توی عمرم دیده بودم. رنگش چشم هر

بیننده ای رو خیره می کرد یه چرخی دورش زدم اصلا" باورم نمی شد

که مال من باشه. درشو باز کردم بوی تازگی و نو بودن تمام فضای

داخلشو پر کرده بود. سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردم به فکرم

رسید به خونه زنگ بزنم و حسابی اونا رو غافل گیر کنم می خواستم

تلفن رو از توی جیب شلوارم بیرون بیارم که از دستم افتاد زیر پاهام.

حالا بیا و درستش کن کمی بدنم رو به سمت راست خم کردم و با

انگشتانم زیر پاهامو جستجو کردم ناچار شدم یه لحظه سرم رو بیارم

پایین که یه نگاهی بندازم. گوشیم رو دیدم و سریع با دست

بر داشتمش وقتی جلو رو نگاه کردم....


فریاد جیغ مانند یک زنی رو شنیده ام که گفت ماشین.... با تمام قدرت

پامو روی پدال ترمز فشار دادم صدای جیغ ترمز با صدای برخورد ماشین

با اون زن در هم آویخت.....

ماشین متوقف شد بوی لاستیک و لنت های ماشین به مشام

می رسید.... هنوز نمی دونستم چه اتفاقی افتاده ماشین خاموش

شده بود. پیاده شدم به جلوی ماشین اومدم در سمت چپ ماشین

پای یک خانمی که کفشش در اومده بود و در حال لرزیدن بود رو دیدم

فکر کنم داشت جون میداد ضربان قلبم به شدت تند شده بود و دهنم

خشک شده بود دیگه روی پاهام بند نبودم بی اختیار نشستم دستامو

روی زمین گذاشتم و ناخودگاه به سمت پایین خم شدم تا ببینم زیر

ماشین چه اتفاقی افتاده.

از چیزی که اونجا دیدم تمام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد جوی

باریکی از خون که سمت من میومد مثل یه مار قرمزی بود که داشت

برای نیش زدن من جلو میومد و من سرم رو همونجا روی زمین

گذاشتم. مردم زیادی دور ما جمع شده بودند یکی داد میزد باید کمک

کنیم کسی زیر ماشین رفته.... اون یکی می گفت: ماشین رو حرکت

ندید شاید به کف ماشین گیر کرده باشه.... از حالتی که من داشتم

همه متوجه شده بودند که راننده ماشین منم و حسابی شوکه

شدم.... وقتی چشمامو باز کردم روی صندلی نشسته بودم صدای

بلندگوی بیمارستان منو به خودم آورد، آقای دکتر اسماعیل غلامی هر

چه سریعتر به بخش اورژانس.... در سمت راست من یک مامور نیروی

انتظامی نشسته بود.... ازش سوءال کردم من کجام؟ اینجا چه

می کنم؟ گفت: آروم باش تصادف کردی.... از جام بلند شدم و با صدای

بلند گفتم: من کسی رو نکشتم، تقصیر من نبود، یهو اومد جلوی

ماشین، بخدا خیلی سعی کردم بهش نخورم، خودش پرید جلو

ماشین... همه متوجه من شدند... ماموره دو دستش رو دور کمرم

گرفت و گفت آروم باش بشین سرجات.... از نظر فیزیک بدنی از من

ضعیف تر بود و نمی تونست کنترلم کنه چندتا از بچه های حراست

بیمارستان هم اومدند کمکش و یه لیوان آب به من دادند.... تا کمی آروم بشم

این لیوان آب رو بخور تا کمی آروم بشی فعلا" هردوشون زنده هستند

توی سی سی یو بستری شدند.

هر دوشون؟! مگه دو تا بودند... آره یه مادر و یه دخترند... ظاهرا یه

لحظه دست دختره از مادرش جدا میشه و میاد جلوی ماشین مادره هم

بلافاصله خودشو میندازه جلوی ماشین بخاطر دخترش. الان هردوشون

توی کما هستند...(یا رب نظر تو برنگردد) 

خدای من امروز چه روزیه قرار بود یه روز خیلی بیاد موندنی باشه من

خودم هم زن و بچه دارم وای خدای من حالا این مادر و دختر اسمشون

چیه. خانواده شون کجاند؟ خبر دارند یا نه؟

رفتم دفتر پرستاری دیدم دوتاشون در گوشی با هم صحبت می کنند

خیلی هم ناراحت نشون میدن. گفتم ببخشید خانم پرستار هویت

مصدومین مشخص شده... گفت: آره گفتیم به خانوادشون هم خبر بدن

گوشیم زنگ خورد. دوباره کلمه رفیق ظاهر شد. توی اون شرایط اصلا"

نمی تونستم صحبت کنم توی دلم گفتم رفیق کجایی بیای ببینی

هدیه ای که به رفیقت  دادی اونو کجا گیر انداخته...

گوشی رفت روی پیامگیر صوتی.... سلام رفیق دیدی آخر سند ماشین

رو جا گذاشتی میای ببریش یا بیارمش برات؟ دارند در می زنند بعد

باهات تماس می گیرم....

آرامش همیشگی که توی صداش بود جرات از دست رفته ام را

برگردوند. احساس کردم تنها نیستم دوست داشتم باهاش حرف بزنم

ولی تماس قطع شده بود....

یه مقدار خودم رو جمع و جور کردم یه نگاهی به اطراف کردم ماموره

چهار چشمی حواسش به من بود.... ماشینم کجاست؟

با ماشین خودتون مصدومین رو آوردند....

هویتشون گفتی مشخص شده؟ آره یه مادر و دخترند اسم مادره الهه

است اسم دختره هم هدیه رحیمی است. (جمله آخر پرستار رو متوجه

نشدم) دوباره اسمشونو بگو. الهه رحیمی و هدیه رحیمی که

متاسفانه. متاسفانه چی؟ دختره همین الان تموم کرده.... نه هدیه زنده

است اون نمرده. من کسی رو نکشتم. مامور از جاش بلند شد و

دستبند رو از توی جیبش در آورد و سمت من اومد دیگه نفهمیدم چه

کار دارم میکنم. با دستم محکم به تخته سینه اش زدم چند قدم عقب

عقب رفت و دستاش باز شدند و به بشکهء روی آبسردکن بیمارستان

خورد و اونو با خودش به زمین انداخت.... بشکه آب هم کنار مامور به

زمین خورد و داشت به حال من گریه می کرد. و با هر بار اشک ریختن

یه چیزی به من می گفت: برو... برو... برو...

یکی از پرستارها جیغ زد و گفت: میخواد فرار کنه ... سرم چرخید

سمت دربیمارستان پاهام با تمام نیرو حرکت کردند خدا خدا می کردم

کسی سر راهم قرار نگیره چون ایندفعه خودم زیرش میگرفتم چون

اصلا" دوست نداشتم متوقف بشم..... ادامه دارد....

 آرزویی که در قسمت اول کردید یادتونه؟

میتونید گروهتون رو عوض کنید.امابه این رفیق دلسوخته کمک

کنیدو بگید چکار کنه؟

بره یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه؟یا باحقیقت روبرو

بشه؟شما چه نظری دارید؟

آنچه در قسمت بعدی می خوانید

............بدلیل تألمات روحی آماده نشده................................

نوشته شده در۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ