بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

آنچه گذشت: در یکی از روزهای بهاری رفیق دلسوخته یک ماشین بسیار شیک

از یکی از دوستان صمـیمی اش به نام رحـمـان رحـیــمی هـدیه میگیره و در راه

 رفتن به خـونه یه مـادر و دخـتر رو زیر مـیگیـره در بیـمارستان متـوجه میـشه که

مصدومین همون همسر و دختر دوستش یعنی رحمان رحیمی اند و متاسـفانه

بعلت شدت جراحات هدیه دختر سه ساله فوت می کنه باشنیدن این خبر رفیق

دلسوخته کنترلش رو از دست میده و با زدن مامور نیروی انتظامی از بیمارستان

فرار میکنه.... ادامه داستان....


از در بیمارسـتان بیـرون اومدم و با تمام سرعت فقط میدویدم. نمی دونم به چند

 نفر تنه زدم و جلوی چندتا ماشین پریدم و بوق اونارو دراوردم. هر چند لحظه ای

به پشت سرم نگاه میکردم مبادا کسی تعقیبم کنه... اصلا" نمی دونسـتم کجا

دارم مـیـرم. فـقط میـخـواسـتم دور بـشم انـقـدر دور که دسـت هیچ کسی بـهم

نرسه... پاهـام دیگـه نای دویدن نداشت نفـسم بالا نمی اومد... سرعتـم رفـتـه

 رفته کم شد وقتی مطمئن شدم کسی دنبالم نمی کنه یه گوشهء خلوتی پیدا

کردم و کمی استراحت کردم تا نفسم دوباره بیاد سر جاش...

وقـایـعی که برام اتـفـاق افـتاده بود رو مثل یه فـیلم سینمایی توی ذهـنـم مـرور

 کردم.چطور می تونم با رحمان روبرو بشم و بهش بگم با هدیه ای که بهـم داده

 بود هدیه شو ازش گرفتم... خدای من این همه آدم توی این شهر هستند.. این

همه مادر و دختر... چرا باید همسر و دختر رحمان باشند... اگه زن و بچهء خودم

بودند تحملش برام راحتتر بود... لااقل طرفم رحمان نبود...الان من یه قاتل فراری

هستم که همه دنبالش هستند..شیطان هم که توی این مواقع بیکارنمی شینه

حسابی افکار و وسوسه های شیطانی سراغم اومده بود...

بـا خـودم گـفتـم من نباید فـرار می کـردم. باید برگردم بیـمـارستان بـاید خودم به

 رحمان توضیح بدم که چه اتفاقی افتاده... صدای اذان به گوش می رسید....

 الله اکــبــر.... الله اکبـر.... خـداونـد بـزرگـــتــر از آن اسـت کـه وصـف شود....

شهادت میدهم که معبودی جز خدای یگانه نیست....

تصمیم گرفتم برای نماز به مسجد بروم حالم اصلا" خوش نبود و به معنی تمام

کلمه کم اورده بودم....

نماز جماعت برپا شد و من به امام حـاضـر اقـتـدا کردم .... نماز تمام شد و من

دوباره همون قاتل فراری شدم با کوهی از مشکلات.... هیچی عوض نشده بود

دلم برای خـودم سـوخـت بغـضم ترکید و شروع به گریه کردم و زیر لب با خدای

خودم نجوا می کردم....

ای خدای قادر و متعال من چه گناهی کردم که به چنین مصیبتی گرفتار شدم.

 خدایا می دونم که بندهء شایسته ای نیستم ولی می دونی که تحـمـل چنین

امـتـحـانـات سختـی رو اصلا" ندارم. تو ستار الـعـیـوبی... تو غـفار الذنوبی... یـه

 لرزشی روی پام حس کردم. گوشی همراهم بود..باز هم این گوشی... اصـلا"

 تمام اتفاق ها بخاطر همین گوشی رخ داد..از توی جیبم درش آوردم یک پیامک

داشـتم... خـیلی ترسـیده بودم احـسـاس کـردم الانـه کـه دسـتگیرم کنند... بـا

دلشوره زیاد پیامک رو نگاه کردم، از طرف رحمان بود نفسم بند اومد... یه لحظه

فکر کردم جلوم ظاهر شده و داره به من نگاه میکنه... جلوی چشمام این کلمات

 رو دیدم...

همه چیز رو میدونم اسماعیل. الهه هم فوت کرده... ولی بیا فقط بیا..

می دونی که کجا... بخاطر رفاقتمون بیا.. 

امروز قراره تمام بدبختی های عالم یکجا برای من اتفاق بیفته... الهه هم فوت

کرده... دیگه بدبختیم کامل شد...

خدایا من چقدر بدبختم... یعنی کسی توی این دنیا هست که الان از من بدبخت

تر باشه... شروع به گریه کردم... دوباره به پیام نگاه کردم... یه چـیـزی تـوش بود

 که خـیـلی داغـونـم کرد جدا از خـبـر نـاراحـت کننده همسر رحـمـان اون جـمـله

که گفته بود بخاطر رفاقتمون بیا

آخر یه قرار بود بین من و رحمان هر وقت می خواستیم یه کاری انجام بدیم یا یه

 قسمی بخوریم وقتی پای رفاقتمون وسط میومد اون یکی دیگه رفیق باید کوتاه

 میومد... تا ثابت کنه که هنوز رفیقه... بارها من برای اینکه رحمان رو با خواهش

 و التـماس بـرای کاری مجبور کنم موفق نمی شدم ولی با همین یک کلـمه چه

کارها که برام انجام نداده بود. در طول سالها رفاقت یاد ندارم یـکـبـار فـقـط یـکبار

 رحـمان از این کـلمه استفاده کنه ولی الان توی این شرایط برگشتن من اینـقدر

 بـراش مهمه که پای رفاقتمـون رو وسط کشیده و یـه جورایی به رفاقتمون منو

قسم داده که حتما" برگردم...

حالا من دو راه داشتم یا باید کاری می کردم که دیگـه هیچ وقت چشمـم تـوی

 چــشـم رحمـان نیـوفتـه و بـر چسـب نارفیقی رو روی خودم حـک می کـردم...

یا با کمال شرمندگی می رفتم رو در روی رحمان می ایستادم و می گفتم. بعد

 از اون هـمـه لـطـفـی که در حـقـم کردی با اون هـدیـه ای که به مـن دادی مـن

خانواده ات رو ازت گرفتم ... و آماده ام که هر بلایی که دوست داری سرم بیاری

و منو قصاص کنی ...

نمی دونم چه ساعتی از روز بود اصلا" روز بود یا شب بود جلوی در خونه رحمان

ایستـاده بودم... توی حیـاط خونه ماشیـن رو دیـدم چون در خـونه باز بود... خونه

خیلی سوت و کور بود خیلی هم ساکت انگار نه انگار اتفاقی افتاده... در زدم و

وارد خـونه شدم... رحمـان توی حال ایستـاده بود. یـه لبخنـدی بر روی لبش بود

مثل همیشه. آرامشی که توی چهره اش بود اصلا" نشون نمی داد که اتفـاقی

 افتاده ولی خوب میدونستم اون بخاطر اومدن من خوشحاله و اینطوری خودشو

نشون میده... اشک توی چشمـام حلقـه زد زانـوهام سست شدند و به زمیـن

افتادم و بغضـم ترکـید... داد زدم همه اش تقصیـر منه... من اشتباه کردم... من

یه لحـظه غفلـت کردم و مـرتـکب اون گناه شدم اگه من کوتاهی نمی کردم الان

هدیه و الهه زنده بودند...

دستامو جلوی صورتم گرفته بودم و بلند بلند گریه می کردم...

رحمـان جلو اومـد و فقط یه جملـه گفت: من رفیقمـو بخشیـدم و منو در آغوش

گرفـت گرمـای آغـوش رحـمـان آنقـدر زیاد بود که من احساس کردم تـوی آغـوش

خدای خودم قرار دارم ...

آره تعجب نکنید من توی آغوش خدای خودم گریه می کردم. چون رحمان رحیمی

 اون دوست استثنایی من همون خدای منه...

خدایی که هم رحمانه هم رحیمه... او بی نیازه و پدر و مادری نداره و برای انجام

 کارهاش هیچ شریکی نداره (قرآن کریم سوره توحید)

برای همه دوستانی که داستان رو تا اینجا دنبال کردند یه خبر دارم.

با اجـازه تون همه شما توی گروه اول قرار میگیرید.یـعنی در کنار رفیق دلسوخته

چون گـروه دوم متعـلق به خـداست.این داستـان از نـظـر ماهیتی واقعیت زندگی

 مارو بیان میکنه که با تمام نعمتـهایی که خـداوند متـعال بدون هیچ منتی به مـا

 ارزانی داشته بجای انجام دادن کارهای خداپسندانه در جهت رسیدن به کمال

 الهی خواسته یا ناخواسته راه ناصواب گناه رو پیش میگیریم وبا هدیه های خدا

خلق خدارو آزار میدیم.

وازآنجاکه خدابنده هاشو هیچ وقت رها نمیکنه همیشه دنبال یه بهانه ست که

 اونارو متوجه خودش بکنه تا اونارو ببخشه.

این درگه ما درگه نومیدی نیست         صدباراگرتوبه شکستی بازآی

نکنه با ماشین پـای خـدا با رفـتـن به مجلس گناه زن و بچه های خدارو زیر کنیم

نکنه باماشین دست خدا با هل دادن بنده های خدا زن وبچه های خداروزیرکنیم

نکنه با ماشین چشم خدا با یک نگاه آلوده به گناه زن و بچه های خدارو زیر کنیم

نکنه با مـاشین زبــون خـدا با گـفـتـن یـه غـیـبـت زن و بچه های خدا رو زیر کنیم

نکنه با ماشین ........................................... زن و بچه های خدا رو زیر کنیم

بیایید دسـت به دسـت هم بدیم تا جایی که میتونیم آگـاهـانه گــنـــاه نـکـنـیـم

بـــــیـــــــایـــــد رفــــــیـــــــق دلــــســـــوخـــــتــــــه نـــــبــــــاشــــــیــــــــم

نوشته شده در۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ