بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

تمام وقایع این داستان در سه دقیقه بین ساعت 18:30 تا 18:33 اتفاق افتاده است.

صدای زنگ آیفون میآد... می رم که در رو باز کنم.... خانمم پشت دره.... کیه؟... منم.... دختر کجاست؟؟.... اینقدر سریع داخل اومد که صدایم را نشنید.... وقتی وارد خانه شد از او سئوال کردم دختر کجاست؟!.... یکدفعه غافلگیر شد....گفت مگه نیومده؟! نازنین....نازنین.... با صدای بلند گفتم: مگه با تو نبود؟؟

 


رنگ خانم زرد شد چهره اش دگرگون شد با صدای لرزان گفت بخدا اومد خونه.... نازنین.... نازنین.... و اونقدر سریع از خانه بیرون رفت که حتی در را پشت سرش نبست من لباس مناسبی نپوشیده بودم بلافاصله آماده شدم و بدنبالش رفتم صدای او را می شنیدم که همه را به کمک می طلبید.... نازنین رو ندیدید....خانومم رفته بود در خونه همسایمون که دوتا خونه اون طرفتر بودند و تازه از اونجا اومده بود همهء خانم های همسایه ریخته بودند اونجا.... خانومم همینطور گریه می کرد و نازنین رو صدا می کرد.

داشت تلو تلو می خورد رسیدم بهش گفتم: اینجا هم نیست؟؟ جرات نداشت بهم نگاه کنه.... داشت می خورد به دیوار که دستشو گرفتم و اوردمش سمت خونه توی کوچه همه در تکاپو بودند سجاد پسر همسایمون سریع تا سر خیابون رفته بود ولی چیزی ندیده بود. خانم های همسایه هی می گفتند خانم فرجی شاید تو خونه باشه.... یکیشون توی این فرصت تمام جاهای خونه ما رو گشته بود ولی نازنین اونجا نبود.... تا حالا هیچ وقت خانمم رو اینطوری ندیده بودم دلم می خواست یقهء خودم رو پاره کنم چون برای اون بیشتر ناراحت شده بودم ولی اگه اینکار رو می کردم حتمایه فاجعه پیش میومد.... با همون حالت داخل حیاط اومدیم و یه چیزی بهش گفتم که یه دفعه روی زمین قش کرد....

سه دقیقه قبل از حادثه آدم ربایی.... ساعت 18:27 تا 18:30 دقیقه

صدای زنگ آیفون می آید.... می رم که در رو باز کنم.... دخترمه نازنین زهرا.... کیه؟ باز کن بابا. مامانت؟ خودم تنهام....(هر دوشون رفته بودند برای انجام یه کاری خونه همسایمون که دوتا خونه از ما فاصله دارند) وقتی وارد خونه شد پرسیدم چرا مامانت باهات نیومد؟ گفت مامانم گفت خودت برومنم الان میام.... مگه داشت چکار می کرد؟ داشت چای و کیک می خورد.... منم حسابی از دستش عصبانی شدم که چرا دختر رو تنها فرستاده حتی باهاش نیومده بودعصبانی(ای مامان بی خیال)حالا یه کیک و چایی نشونش بدم تا خودش حض کنه.... بابایی حاضری حال مامانی رو بگیریم....چطوری؟! میخوام یه کاری بکنم تا اشکش در بیاد....بابایی چکار می خوای بکنی؟ دعوا نکنی؟! نه می خوام بدونم چرا دخترم رو گذاشت تنها بیاد.... قند توی دل دخترم آب شد آخه هر وقت اینطوری پشتش در میام عشق میکنه.از خود راضیبغل با لبخند گفت باشه بابا اشکشو در بیار....شیطان حالا چکار کنیم؟ گفتم تو یه جا قایم می شی وقتی مامانی اومد من بهش میگم نازنین کو؟ اونم حسابی می ترسه فکرمیکنه تو گم شدی و بقیه ماجرا. دخترم هم قبول کرد.... بابا حالا کجا قایم بشم؟.... زیر میز آینه اتاق آخری تا وقتی من صدات نکردم اصلا" جواب نمی دی نه اینکه تا مامانت گفت نازنین بگی بله.... وگرنه نقشمون خراب میشه باشه بابا.نازنین قایم شد و گفت: بابا من حوصله ام سر رفت مامان کی می یاد؟

نکته: همیشه برای انجام نقشه هاتون از آدمهای با حوصله استفاده کنید.

ای وای سه دقیقه بیشتر شد باید سریع برم به سه دقیقه آینده وگرنه خانمم از دستم میره.... ساعت 18:33 دقیقه....

توی حیاط خونه بودیم دستش رو فشار دادم تا متوجه بشه جدی هستم...(آخه هنوز فرق بین جدی و شوخی من رو نمی تونه تشخیص بده) گفتم نازنین پیش خودمه توی اتاقه.... یکدفعه روی زمین غش کرد. چادرشو مرتب کردم خانم های همسایه بازهم سراسیمه بالای سرش اومدن.... و اون با بی حالی گفت دخترم پیش باباشه....حالا همه چشمشون به منه و وقتش بود که درسمو شروع کنم چون حواس تمام مادرها به من بود....«فکر کردی اتفاقها چطوری رخ میده؟ با یه سهل انگاری کوچولو به همین سادگی اتفاق می افته....(به سادگیه خوردنه یه کیک وچایی)رفتم و نازنین زهرا رو صدازدم و گفتم برس به مامانت که اشکشو در اوردیم....گریه همه با دیدن نازنین خوشحال شدند چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای خنده از توی حیاط بگوش می رسید

شب قبل از خواب تموم اون 180 ثانیه رو توی ذهنم مرور کردم واقعا" احساس کردم توی جهنمم تنها دلخوشیم این بود که این اتفاق واقعی نیست و نازنین گم نشده علی رغم اینکه تمام چیزهایی رو که می دیدم واقعی بود.... با خودم گفتم پدر و مادرهایی که بچه هاشون رو گم می کنند چی میکشند؟!! چطوری می تونند به زندگی ادامه بدند؟؟ (180 ثانیه_ 180 دقیقه_ 180ساعت_ 180 روز_ 180 هفته_ 180 ماه) یاد پدر مادرهای گرانقدر مفقودین دفاع مقدس افتادم که چطور بعد از این همه سال هنوز چشمشون به در خونه است تا یه بار دیگه جگر گوشه شون رو ببینند.... یا حتی خبری ازش بشنوند.... یا حتی پلاکی یا چند تا استخوان.... بدستشون برسه.... خدا تمامی پدر و مادرای چشم انتظار و از چشم انتظاری نجات بده....آمین...

 

نوشته شده در۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ