بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

(چه شود یکی کم بود 312 دیگه هم اضافه شد)

تشابه تمامی اسامی این داستان تصادفی و غیر واقعی می باشند.

یادمه اول شعبان چند سال پیش بود با دوستام دور هم جمع شده بودیم بحث ظهور امام زمان

(عج) پیش کشیده شد. طبق معمول خوشمزه گی من هم گل کرد.. گـفتم خـیلی دوسـت دارم

اون 312 نـفـر یار امام رو از نزدیک بـبـیـنم... یکی از بچه ها گـفت: 312 نفر نه باهـوش

 313 نـفـرند... مـن هـم با یه قیـافـه ی حـق به جانب گفتم: می دونم اما من خودمو نفر اول

 حساب کرده بودم.. همه زدند زیر خنده..قهقهه یکی دیگه گفت: منم دوست دارم 311 نـفر

 دیگه رو ببینم... دوباره خنده...قهقهه شمارش معکوس شروع شده بود هیچکس نمیخواست

از قـافـله عـقـب بـمونه... عدد به سیصد نفر رسید و چون دیـگه کـسی نبود چند لحظـه ای

 سکوت حـاکم شد لبخـند روی لبـامون کـم رنـگ شد ولی یه جرقه توی ذهنهای همه مون

 زده شدمتفکر که تا فردای اون روز توی مغزمون جا خوش کرده بود...

 


فردای اون روز باز هم توی جمع دوستانه من به بچه ها گفتم که می خوام یه مطلبی رو

 بگم _ همه منتظر بودند _ گفتم واقعا" اگه 313 نفر انسان پاک مخلص وجود داشته باشه

 آقا بیاد چرا ما از خودمون شروع نکـنـیم؟ اعلام آمادگی بکـنیم حتما" نتیجه می گیریم..

 تمام بچه ها فقط منتظر یه اشاره بودند همشون استقبال کردند گفـتـند تا آخرش هستیم با

 توافق همگی تشکیل ستاد 313 یار امام کلید خورد _ تقسیم کار کردیم از دوستان درجه

 یک شروع کردیم به اطلاع رسانی و ثبت نام دواطلبین کلی شرایط و ماده و تبـصره هم

 تعیین کردیم با پشتکار تمام بچه ها 313 نفر مشخص شدند... حالا باید چکار می کردیم...

 خیلی جالب بود که همون سال نیمه شعبان با روز جمعه مصادف شده بود و ما این رو به

 عنوان یک دلگرمی بزرگ تلقی می کردیم. شاید این جمعه بیاید شاید.... شب قبلش بعد از

 دعای کمیل که دسته جمعی برگزار شد تمام هماهنگی ها انجام شد قرار شد یه چند گروه

 تقسیم بشیم و از چند نقطه شهر در یک زمان معین در جای مشخص بیرون از شهر گرد

 هم جمع بشـیم و با استـغاثه به امام زمان (عج) ظهور اون عزیز سفر کرده رو مطـالـبه

 کنیم...بغلصبح روز جمعه مصادف با نیمه شعبان سال..... دل توی دلمون نبود همه

 ذوق و شوق داشتیم ... حقیقتش من یکی که یه کمی هم می ترسیدم... با خودم میگفتم نکنه

این کار یه نوع دخالت تو کار خدا باشه الانه که یک صاعقه از آسمون بیاد و مثل قوم عاد

 و ثمود همه مون رو ذغال کنه یاپرنده های ابابیل بیان بالای سرمون و از هستی ساقطمون

 کنند...همخونی دعای فرج و صدای صلوات و ذکرهای متعدد صدای گریه و ندبه فضای

 بسیار مـعـنـوی بوجـود آورده بود (و من نـظـیر اونو تا به حال ندیده بودم) که قلبه هر

 دلسوخته ای

 رو به تپش در میاورد...........

همه جا بروم به بهانه ی تو              که مگر برسم در خانه ی تو

همه جا دنبال تو می گردم             که تویی درمان همه دردم

 

یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی... 

نشوم به جز از تو گدای کسی      بوی تو بکشم من به هر نفسی 

که تو لیلی من مجنونی           همه ی هست من دلخونی 

 

یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی... 

اگرم نبود دلی لایق تو          نظری که دلم شده عاشق تو 

من نالایق به تو دل بستم       نکشی دامان خود از دستم 

 

یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی... 

دل خود زده ام گره بر در تو           چه شود برسم من به محضر تو 

به خدا هستی همه ی هستم        به تو دل بستم به تو پا بستم 

 

یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی مولا یا اباصالح مددی...

 

با توافق ومشورت همه یه تصمیم جدید گرفته شد..................ادامه دارد......

دوسـتان عزیزی که تا اینجا داستان رو دنبال کردید آیا شماهم دوست داشتیــد

 توی این جمع حضور داشتید؟ نظر شما درمورد این حرکت چیه؟ حاضرید داوطلب

بشید؟ ادامه داستان رو با جزئیات بیشتری آماده میکنم اما بدونید که اتفاق غیر

 منتظره وتکان دهنده ای انتظارتون رو میکشه..استرس

 

 

 

نوشته شده در۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ