بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

صـلاة ظهـر نـزدیک بود همه حال خوشی داشتیم و دلمون روشـن بود که فرجی

حاصـل مـیـشه .... یکی گـفت: چه خـوب مـیشـد امام زمان(عج) از حـضـور ما

مطلع میشد؟ .... این چه حرفیه؟ اون امام عصر و زمانه.... تمامی ذرات عالم از

فـیـض مبارک وجود اون حضرت هسـتی گرفـتـند با اتصال به علم الهی از همه

چـیز آگـاهـه نـیاز به این کارا نیست.... نه مـنـظورم ایـنه کـه اگـه یـه دل پـاک و

 مخلص دعا کنه حتما"به اجابت میرسه.... یعنی توی ما 313 نفر یه دلسوخته ی

 واقـعی پـیـدا نـمـیـشه؟! .... نمـیـدونم .... با تـوافـق و مشـورت همه یه تصـمیم

 جدید گرفـتـه شد.... قـرار شد یک نفر از جمـع ما به عنوان نماینده و خلاصه و

 عـصـاره ی همه ی دلسوخته ها از جمع جـدا بـشه و جداگـونه به راز و نـیاز و

استغاثه بپردازه.... و اون یه نفر کسی نبود جز رفیق دلسوخته ی خودمون.... خجالت


ای بابا چـرا مـن؟ من که یه جـوون مجردم.... از من پاک و مخلص تر هم توی

 این جمع زیادند.... ولی همه ی جمع تو رو انتخاب کردند.... خدایا....

 

 تو شبا به رام نشستی ولی من از تو بریدم

 دستمو گرفتی هر بار ولی دستمو کشیدم

 من بدی کردمو دیدم انگاری چیزی ندیدی

بین خوبات تا رسیدم آبرمو باز خریدی

 

خـدا ای من لـیاقـت ایـن همه آبـرو و عزت رو ندارم با این حـال با اصـرار جمع

 قـبول کردم... تمام ایمانـمو جـمع کـردم و از جـمـع دوسـت داشـتنی رفـقـام جـدا

شدم... یـکی از بـچـه هـا شـروع کرد به گـفـتن اذان آخـه وقـت نماز ظهر رسیده

 بود... هر چـه از اونـا دورتر مـیشـدم صدای اذان هم ضعـیف تـر مـیشد. تا جایی

 که دیگه حـس کردم از دید اونا خارج شدم توی یه نـقـطـه ایـسـتادم و نـمـازم رو

 خونـدم. روی زمـیـن نـشـسـته بودم که مـتـوجـه شـدم خـیـمه ای در فاصله ای نه

چندان دور بـا من وجـود دارد... با خـودم گـفـتم خوبه بخاطر فرار از گرمی هوا

 چند لحظه ای به سایه ی اون خیمه پناه ببرم شاید هم گلویی تازه کنیم ...

وقتی به خیمه رسیدم در خیمه کنار زده بود.... سلام کردم ولی جوابی نشنیدم....

بلندتر صدا زدم.... چرخی اطراف خـیـمه زدم.... به اطـراف خـوب نـگـاه کـردم

ولی هیـچ کـس نبود جلوی در خیمه بوی شامه نوازی منو وادار کرد داخل خیمه

 نگاهی بیندازم .... دو سه ثـانـیه لازم بود تا چشمام به تاریکی داخـل خیمه عادت

 کنند.... سفره ای غذایی رنگین درون خیـمه پـهـن شـده بـود.... دوبـاره نگاهی به

 بیرون انـداخـتـم به خـودم گـفـتم انـگار این سفره برا خودت پهن شده برونش....

وای چه غذای لذیذی.... غذا به این خـوشـمـزه گـی توی عمرم نخورده بودم هیچ

کم و کسری روی سفره وجود نداشت.... خلاصـه طـوری شد که نه خـانی اومد

 نه خانی رفت.... عملـیات پـاکـسازی سـفـره با تـمام تـوان انـجام شد تکیه ای به

پـشـتی دادم و داشـتـم  خلال می کردم که صـدایـی گـفـت: اجـازه هـسـت داخـل

 بـشم.... صـدا صـدای زنـی بود خـیلی سریـع خـودم رو جـمـع و جـور کردم و

تـمـام قـد ایـستادم و گـفـتم بـفـرمایـیـد خانـمی قـد بـلـنـد مجـلله بـا تمام کـمـالات و

وجـنات با خوش رویی تـمام وارد شـد و ســلام کـرد گـفـت به خـیـمه من خوش

آمدی بـفـرمایـید بـنـشـیـنـید.... مـن هـم سلام کـردم از خـجـالـت سرم رو پـایـیـن

انـداخـتـم وعـذرخواهی کردم.... گـفـتم خـیلی گشتم کسی رو پیدا نکردم خیلی هم

گرسنه بودم.... حرفمو قطع کرد و با لبخنـدی کـه روی صـورتـش بود گفت: من

برای انجام نذری به اینجا اومدم و می بایسـت گرسنه ای را سیر می کـردم حـال

که نذرم ادا شده خوشحالم.... در ضمن من دوشـیـزه ای هـستـم و اگـر شـما قبول

بـفـرمایـیـد مـرا به هـمـسری خـود در آوریـد مـن بـا تـمام وجـود در خـدمت شما

هستم.... (... کور از خدا چی میخواد؟ منم یه جوون مجرد و جویای همسر توی

 آسـمـونا دنـبـالـت می گـشـتم حـالا بـا پای خـودش اومـده بـود اونـم با اون هـمه

 کمالات نه چک زدیـم نـه چـونه عـروس اوردیم خـونـه (مـن تـا حالا حورالعین

 ندیـدم ولـی هـر چـی دربـاره اونا گـفـتن رو این خـانم داشـت).... مـادرم چـقدر

 خوشـحـال مـیـشد وقـتـی بـفـهمه کـه مـن یـه چـنیـن خـانمی رو بـرای خودم پیدا

کردم.... گـفـتـم: مـن هـم آمـاده خـدمـتـگـذاری بـه شما هستم.... ما توی شهرمون

دفـتـر ازدواج داریـم خـودمـون ایـنکاره ایم....آقــای رفــیـق دلـسوخـتـه.... آقای

رفـیــق دلــسوخـتــه یـه لـحـظـه تـشـریـف بـیـاوریـد در خــیـمـه....یـعـنـی کــی

می تونه باشه؟......بچه های خودمون که قرارنبود بیان دنبالم!!!!!!رفتم در خیمه

دیدم یه آقای خیلی محترمی بهم سلام کرد.....مـنـم جـواب دادم.....خـیـلی مودبانه

گـفـت:مـن از طـرف مـولا ومـقـتـدایـم مـهـدی فـاطـمـه(س) بـرای شـمـا پـیـامــی

دارم......جانم به فدای مولایم مهدی زهرا(س) بـفـرمـا بـرادر بـفـرما......مولایم

فرموده که امر فرج حاصل گردیده....آمدم تا به شما بگویـم به دوسـتـانـتان اطلاع

دهید تا قـیـام آخرالزمان را شروع کـنـیم....وای خـدای مــن شـکـرت...بـالاخــره

استغاثـه های دلسوخته گان به درگاهت پذیرفته شد....بالاخره قائم آل مـحـمد(ص)

هم گوشـه چـشـمی به ما نـشـان داد وآنـقـدر مـارو شـرمـنـده کــرد کـه مـارو بــه

غلامی خودش بپذیره....از این بهتر نمیشه.....فقط یه نکـته بـرادر...قـبل از آمدن

شما من آماده انجام کار خیری می شدم حال نیم سـاعـتـی فـرصـت مـیـخـواهـم تا

این امر خیر را انجام دهم بـعـد بـا کـمـال مـیـل وبـا جـان ودل آمــاده هــر گـونـه

جانفشانی در راه مولایم می باشم......امـا مـولایـم امـر فـرمـوده کـه هـمـیـن الان

بیایید.......هـمـیـن الان که می آیم فـقـط فرصـتی مـی خـواهـم تـا سـنـت پـسـندیده

پیامبر اکرم(ص) را به جا بیاورم.......نمیشه برادر مـولایـم فـرمـوده هـمین الان

باید حرکت کنیم .......بـیست دقـیـقه وقـت مـی خـواهـم آخـر مـن جـوانی مجردم

وهمانطور که میدانید نیمی از دین یک مـسلـمان ازدواج اسـت پـس اجــازه دهـید

نیـمی از دیـنـم را کـامـل کـنـم بـعـد بـیـایم........نمیشه جان برادر..........پانزده

دقـیـقـه.......نـمـیـشه بـرادر..........ده دقـیـقـه......اصـلا اصـرار نکن......پنج

دقیقه......نه همین الان باید برویم پـیـش دوسـتـانـتـان دیـر شـده است.....ای بـاـبا

چقدر سخت میگیرید برادر....حالا یه فرصتی به ما بدید تا ناکام از دنـیا نریم چی

میشه؟!!!!!......اصلا 312 رفیق دلسوخته ی مشتاق ومخلص منـتـظـرند حالا یه

رفـیـق دلـسوخـتـه کـمـتـر باشه چی میشـه؟ قـیام انجام نمیشه؟.... ای وای.....ای

وای....از آدمی که هنوز آدم نشده ودر بند شکـم وشـهوات ولذتهای دنیایی اسیره

بیشتر ازاین هم نباید انتظار داشت.....فـقـط چون تـوی شرایـطـش قـرار نـگـرفته

بـود بـروز نـداده بود..... تا این حرف از دهنم خـارج شـد دیـدم سـر جــای اولـم

نـشـسـتم....نـه فـرسـتـاده ای روبـرویـم ایـستاده... نه خیمه ای در کاره .... و نه

پریچهره ای در کنارم........ تازه متوجه شدم چه خاکی به سرم شده....آدمی که

دربند شکم وهواهای نفسانی است وهنوز اونـقـدر آدم نـشده که بـرخـواهـش های

نفـسانـیـش تـسلـط داشـته بـاشـه چـه بـه یار امام زمان(عج)شدن.......... بزرگان

وفرهیـخـتگـان دیـنـی فـرمـودنـد:اگـر واجـبـات را انـجـام دهـیـد وتـرک محرمات

نمـایـیـد دیـگـه لازم نـیـست بـرای پـیـدا کـردن ومـلاقـات امـامـتـان سـر بـه کوه

وبیـابـون بـذاریـد بـلـکـه خـود امـام به سـراغ شـمـا مـیـاد وبـهتون سر میزنه و

دعـاتـون میکنه..... ولی آیا من اونقدر شجـاعـت دارم کـه ایـن اتـفـاق رو بـرای

دوستام نقل کنم؟!!!!

الـبـته کـه دارم درسـت بـا هـمـون جراتی که این مطالب رو برای شما گفتم واین

داستان رونوشتم....

 

پس بیاید دست به دست هم بدیم ورفیق دلسوخته نباشیم........ 

نوشته شده در۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ