بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

ساعت 21 شب تصمیم می گیرم برای انجام کاری به مرکز شهر بروم...

به اولین فلکهء خیابان که می رسم با یک صـحـنـه مـواجـه می شـوم....


مسافرآقایی که یک بچهء خردسال در بغل داره و چندتا پلاستیک در دستش از یه

تاکسی پیاده می شه اونقدر با زحمت زیاد اینکار رو می کنه که همونجا یه نـیت

پیـش خودم می کنم و مسیر ماشین رو تغییر می دم .........جلوی پایـش مـی

ایستم و مـیگم.... کجا میرید؟؟... منازل سیصددستگاه.... ای داد بیداد فکر می

کردم خونشـون همیـن نزدیکی یه الان میگه چندتا خیابان پایین تر یا بالاتر.... یا

حداقل به مسیر خودم می خورد ولی جایی که می خواد بره خارج از مـحدودهء

شهریه یه جورایی خارج از شهره حداقل ده دقیقه راهه اونم توی نقطه کور عبور

و مـرور تـوی این ساعت شب.... اما من اون نیتی که کرده بودم رو عوض نـمی

کنم.... مـیـگم بـفرمائـید سوار شوید. در ماشین رو براش باز می کنم با زحمت

سوار میشه و تشکر می کنه.

 

هیچ برگی بدون اذن خـداوند به روی زمین نمی افتد.... خیلی دوست دارم به

مـسافـرم بگم که تو چی داری که خدا ایـنـقدر دوست داره.... یا می دونی که

خاطـرت برای خدا خیلی عزیزه... چرا؟... چون یـکی مـثله مـنو سر راهـت قرار

میده که توی این وقت شب برسونت پیش زن و بچه هات.... گفتم بچه... بهتره

از همین بچه شروع کنم.. دختره یا پسر؟!... دختره... خدا حفظش کنه...

مادرش کجاست؟! (آخه به تو چه مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟ ) مادرش خونه

است.... شروع می کنه به گفتن ماجراهایی که امروز پشت سر گذاشته... اون

میشه گوینده من هم با دقت به حرفاش گوش میدم تا به جایـیکه مدح نظر مـنه

میرسه... امروز به خونی ی دوتا دختر یتیم سر زده و کارهای ساختمانی از نظر

برقـی و لـوله کـشی رو براشـون رفـع ورجوع کرده.... خدا خیرش بده من جواب

سوالم رو گرفتم ....طرف آدم حسابـیـه... خوشحال می شم که تورم یه ماهی

درشت رو به دام انداخته..... جاده خارج شهـره و تـنها نوری که به ما می خوره

نور چراغ ماشین های است که از روبه رو میان....

 

به در شهرک می رسیم..... بهش میگم اگه خونه دوره بگو تا در خونه برسونمت

یه کمی رو در باسی می کنه ولی من بهش اطمینان میدم که مشکلی نیسـت

تا هر جا گفتی می رسونمت....

خیلـی تشـکر می کنه و میگـه تـوی این ساعت ماشین کم تردد می کنه.... وارد

شهرک میشیم و چندتا بلوار رو پشت سر میزاریم و رسیدیم به آخر خط.... میگه

توی خیابان پشتی خونمونه.... همینجا پیاده میشم.... با زحمت زیاد میخواد پـول

کیـفـشـو در بیاره که از جمله ای که بهش میگم حسابی تـعجب میـکنه.... کرایه

ای نیست بفرمائید....

 

 چرا؟ چون برای کرایه سوارت نکردم....

مگه میشه؟!....

چرا که نه.... دیدم بچه توی بغلته وسیله هم داری، زیاد معطل نشی آخه دیدم

از ماشین پیاده شدی....

خدا خیرت بده جوون. الهی خیر از جوونیت ببینی....(خیلی هیجان زده به نظر

می رسه)...

واقعا" کرایه نمی گیری؟! اینطور که نمیشه؟!...بفرما بریم خونه.....ممنونم باید

برم جایی..... لااقل بگو اسمت چیه؟!....

 

اسمم؟! با لبخند بهش میگم.... اسمم رفیق دلسوخته است.

خونتون کجاست؟!...  

همون جایی که سوار شدی....

شغلت چیه؟

(ای بابا بیست سئوالیه...نکنه فکر می کنی روح دیدی؟؟) یه جایی مشغولیم

دیگه....

و اونجا بود که احساسی ترین درخواستشو مطرح کرد... (درخواستی که نقطه

ضعف من بود)

پس لااقل اجازه بده ببوسمت....

در طول روز شاید افراد زیادی رو ببوسم.... ولی بوسیده شدن یه حس دیگه

داره... (مخصوصا" اینکه طرف  هم آدم حسابی باشه)

ای بابا نکنه واقعا" فکر می کنی من یه فرشته ام نمی خوای مفت از دستت در

برم...قهقهه شنیده بودم رانـنده های تـاکـسی به جای کرایه از مـسـافراشون

درخواست بوسه کرده باشند ولی برعکسشو نه.... با این حال با ناز و کرشـمه

تمام صـورتـم رو جلو می برم و زیر چشمی حواسم به دستاشه.... یه ماچ آبدار

ازم گرفت که صداش توی گوشم پیچید....ماچ شانس اوردم بچه توی بغلش بود و

پلاستیک تـوی دستـاش، اگر دستاشو دور گردنم حلقه می کرد حتما" از شدت

هیجان گردنم رگ به رگ می شدقهقهه

با خوشحالی وکلی تشکر از هم خداحافظی می کنیم.... موقع برگشتن حال

خوشی داشتم از ایـنـکه دل یکی از بنده های خوب خدا رو شاد کرده بودم،

خیلی خوشحال بودم. از خدای خودم برای توفیق همچین کاری تشکر می کنم

و یه مقداری هم فضولی می کنم.... میگم خداجون فقط تو از نیت من اطـلاع

داشتی من میدونستم این مسافر شماست، میدونم که مسافرای شما هـم

باید متفاوت باشند ..اول سوارشون کنی....بعد برسونشون......بعد هم ازشون

کرایه نگیری........بعدهم یه ماچ آبدار بهشون بدی......قهقههولی انصافا حکمت

این بوس آخری دیگه چی بود؟!....متفکر

میخواستم بخاطر کار خوبی که کردی تشکر کنم.... اون بوس آخری از طرف من

بود..از خود راضی

(خـودم از خودم سـوال مـی کنم) آقـای رفیق دلسوخته ببخشید من یه سئوال

داشتم از شما؟ بفرمائید....

میشه بپرسم چرا شما این کار  کوچیکتون رو اینقدر بزرگش کردید؟؟

شاید درست نباشه؟؟

البته قبول دارم که کار خیلی کوچیکی بود ولی من بزرگش نکردم....

چطور؟ میشه بیشتر توضیح بدید؟

آره همانطور که در موقع گناه کردن گفته شده که به کوچکی گناه نگاه نکنید

بلکه به بزرگی کسی که نافـرمانـی از او را انـجـام میدهید توجه کنید... توی

کارهای خیر و خوب هم همین طوریـه یـعـنـی یـه عمل به ظاهر کوچیک وقتی

خالصانه و برای خدا باشه چون رنـگ خـدایی میـگیره بزرگ میشه چون ارادهء

الهی بـهش توجـه می کنه ایـنـقدر بزرگ میشه که وجود انجام دهنده اش را

سرشار از عشق و محبت خالصانش می کنه تا جایی که متوجه میشه درونش

پر از عشق الهی شده و چشماش بارونی میشن

همانا مردان وزنانیکه در راه خدا بفقیران صدقه واحسان کنند وبخدا قرض نیکو

دهند خدا احسان آنها را چندیـن برابر سازد وپـاداش با لطـف وکرامت نیز عطا

کند...سوره مبارکه حدید آیه 18

 

بیایید دست به دست هم بدیم وبه همه ی کارهامون هر چند کوچیک رنگ

خدایی بزنیم

بـیـاید دست به دست هم بدیم واینبار برخلاف دفعات قبل رفـیـق دلسوخته

باشیم.....    

نوشته شده در۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ