بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

بیست و هشتم ماه مبارک رمضـان برابر با 26/08/1385 ساعت 2 بعداز ظهر بود

تلفن همراهم زنگ خورد (من نمی دونم اگه این تلفن همراهم نبود داستان هامو

چـطـوری شروع می کردم) خانمـم با صدایی نگران و مـضـطرب سلام می کنه...

مـیگه: یه چیزی می خوام بهت بگم ولی دعوام نـکن.... جـمـله ایی که فقـط در

شرایط بحرانی استفاده می کنه یعنی الان وقت دعوا نیست وضعیت خطریه!! ....

 


خیر باشه بگو ببـینیم چی شده؟!... فکر کنم نازنین زهرا پونز خورده؟!!!! چرا فـکر

می کنی؟؟... آخر ساعت 10 صبح روی کشوی لباس ها رفته و جعبه پونزها رو

باز کرده خودم رسیدم بهش چندتا پونز از توی دهنش در اوردم لبش هم یـه کـم

خـونـی شده بود... الان حالـش چطـوره؟ زیـاد حال نداره بی حاله خیلی می

ترسم... از ساعت 10 که دیدیش الان نگران شدی؟؟...... الان خانم تقی زاده

پیشمه اونم بیشتر نگرانم کرده که شاید دخترم چیزی خورده باشه؟....

 

خیلی خوب شما ماشین بگیرید برید بیمارستان من هم الان بیرون اداره هستم

کارم رو تموم میکنم مسـتقیم مـیام اونجا.... خیلی سریع خودم رو به اورژانس

بـیمارستان رسوندم از چهرهء خانمـم مـیشد فهمید که خبر خوبی نداره.... یه

نگـاهی به دختـر یک و نیم ساله میـندازم که توی تخت بیمارستان حوصله اش

سر رفته.... چیکار کردید؟!.... عکسشو گرفتن.... نتیجه؟؟... پونز خورده؟...یه

کمی مکث می کنم می پرسم چندتا؟؟...

دوتا...

پناه بر خدا....

یه چیز دیگه هم است...

چیه؟

یک دونه پیچ (ماله ماشین اسباب بازی) هم است.

یا ابوالفضل.... دوتا پونز با یه پیچ.... (الان یه دعوای حسابی جا داره ولی حـیف

که جاش نیست_ انوقت بعضی ها از خانم ها هی طرفداری بکنند) می رم پیش

آقـای دکتـر عکس رادیـولوژی جلـوشه  تلفـنی داره با دکتر همکارش مشورت

میکنه.... اون دکتره اصلا" باورش نمیشه که دوتا پونز و یک پیچ خورده باشه.

 

میـگه ممـکنه دکمه شلوار یا پیراهن بچه باشه.... نه آقای دکتر بچه یک سال و

نیـم بیشتر نداره تازه فقط پوشاک شده، لباسش کجا بود.... با این حال تـبادل

نظر می کنند.... دکتر رو به من میکنه ومیگه عکس ها نشون میدن که پونزها و

پیچ توی روده هستند مطمئن هستید ساعت 10 بوده اونا رو خورده حداقـل 48

ساعت زمان لازم داره تا این مسیر از معده تا روده رو طی کنه شاید دیروز خورده

شما الان متـوجه شدیـد.... نه آقای دکتر مادرش در عین ارتکاب جرم توی صحنته

جـنـایـت به هـمراه مـدارک لازم دستگیرش کرده.... البته ظاهرا" کمی دیر

رسیده.... الان باید چکار کرد؟....

علیرغم اینکه باورش برامون خیلی سخته ولی باید بچه شما بستری بـشه..

هر لحظه ممکنه پونزها به جداره روده گیر کنند و باعث خونریزی داخلی بشن

انـوقـت بـرای نجـاتـش بلافاصله باید عمل جراحی انجام داد.... از این لحظه

تحت هیچ شرایطی به بچه هیچ چیز خوراکی نمی دید.... آقای دکتر بچه شیر

خواره است.... حـتی شیر مادرش رو هم بهش نـدید باید منتظر بمونیم ببینیم

پونـزهـا توی عکس های بعدی حرکتی نشون میدن یا نه.... اگر جاشون ثابـت

بـمونه یعنی اینکه توی جدارهء روده گیر کردند و باید عمل جراحی انجام داد....

وضعیت بیش از حد انتظارم نگران کننده است...استرس...... وارد بخش اطـفـال

برای بـسـتری می شیم پرستارها برای پذیرش بچه کلی تعجب می کنـند و

احساس همدردی می کنند طولی نمی کشه که ایستگاه پرستاری محل تردد

تعــداد زیادی پرستار میشه که عکس های نازنین زهرا رو نشون همـدیگه می

دادند.... طفلکی... حیوونکی...چطوری قورتشون داده؟... اووسساکت یه کم یواش

تر پدرش اونجا وایستاده.... هر لحظه که می گذره استرس و نگرانی ها بیشتر

میـشه.... چه اتفاقی قرار بیفته.... یه پدر نگران.... دور و برمن پرسه مـی زنه

میاد جلو و میگه.... من دیگه نمی تونم تحمل کنم می خوام جامو باهات عوض

کنم بسه دیگه اینقدر مخفی کاری میکنی تا کسی از حالاتت نفهمه....

قبول نمی کنم بهش میگم همینکه یه مادر نگران داریم کافیه الان به پدری نـیاز

داریم که اون مادر نگران بهش تکیه کنه تا با کمک و یاری خدا این بحران رو پشت

سر بگـذاریـم یه پدر نگران جز خراب کردن و بزرگ کردن اوضاع کمک نمی تونـه

بکـنه بـهت حق میدم نگران باشی همین جا باش ولی نذار کسی تو رو ببینه...

 

برای افطار به خونه می رم و برمی گردم ولی خانمم پیش بچه می مونه....

موجـی از نـگرانی ها و تماس ها از خانواده و دوستان که خبر رو شنـیده بودند

شکل می گیــره.... همـشون نـگرانند.... یکی پیشنهاد رفتن به خارج رو داده و

برای هزینه ها اعلام آمادگی می کنه یکی دیگه ماشینشو در اختیار میذاره ....از

این همه احساس همدردی و صمیمیت دلم آرامش بیشتری پیدا می کنه

 

از همشون تشکر می کنم و التماس دعا دارم و به همشون اطمینان میدم که

همه چیز تحت کنترل و جای نگرانی نیست....

شب ستـاره های آسمون رو از تراس بیمارستان تماشا می کردم.... دیـشـب

کجا؟.... امشب کجا؟.... دیشب هممون دورهم خونه بودیم... امشب تنها توی

بیـمارستان.... چـقدر زود روزگار عوض مـیشـه.... با خدای خودم خلوت می

کنم.... خدای مهربون.... وقتی یه عده ای میرند مهمانی خونه کسی.... تمامی

تلاش میـزبـان اینکه مهمان بهش خوش بگذره و راضی باشه.... اگه یه اتفـاقی

برای یـکی از مـهمـانـهاش بیفته حتی یه اتفاق خیلی کوچولو مثلا" یکی از بچه

های مـهمـان زمین بخوره و موجـبات ناراحتی رو فراهم بیاره میزبان شرمنده

میشه و دلش می خواست که کوچکترین غمی به دل مهماناش نشینه.... الان

نزدیک به یک ماه که ما مهمان سفره الهی شما شدیم.... شاید مهمان هـای

خوبی نبودیم... شاید خوب بندگی نکردیم... الان احساس می کنم گوشم توی

دست شماست... هر لحظه ممکنه بخاطر کوتاهی در وظایف بندگی پیـچونده

بشه تا به خودم بیام.... ولی هیهات ما هکذا الظن بک و الا معروف من فضلک ....

دور است از تو خدایـا این چـنین تصورات و چنین کارهایی از فضل و کرم شما

دیـده نشده است... خدایا به حق این ماه پر خیر و برکت که در اون روزه داری

کردیم و داره به آخرش می رسه الان همه توی تدارک عید فطرند... یعنی می

خواهند از خدای خودشون عیدی بگیرند... من هم امشب اومدم عیدی بگـیرم

(چه طلبکار هم هست) عیدی من این باشه که دخترم رو صحیح و سالم از این

بیمارستان ببرم....همین.... صبح روز بعد ساعت 8 عکس رادیولوژی دوم آمــاده

شده بود.... دل توی دلمون نبود خدا خدا می کردم خدا صدامون رو نشـنـیده

نگـرفـته باشه .... عکس امیدوار کننده بود.... وضعیت پونزها و پیچ تغییر کـرده

بودند... و این یعنی اینکه خدا صدامون رو شنیده بود.... گروه تفحص (مادرش و

من) دست بکـار شدیم و پوشاک بچه رو زیر و رو کردیم.... اولین پونز دفع شده

بود.... اما دکتر همچنان نگران پونز دومی بود و هنوز دستور دادن هیچ خوراکی

حتی شیر رو نمی داد.... باز هم باید صبر و توکل می کردیم... روز بیست و نهم

داشت به پایان می رسید، هلال ماه رویت شد و فردا عید فطر اعلام شد... ما

هنوز منـتـظـر کار دستی دخترمون بودیم.... پونز دوم هم رویت شد و موند یک

پیچ....

آخه بگو دختر این پیچ رو دیگه برا چی خوردی؟؟

نازنین زهرا: به عنوان دسر انداختمش بالا تا پونزها توی راه گیر نکنند...

باریک اله.... چه خوش اشتها ... چش نخوری ایشالله......

دکتر بخاطر سطح مقطع گرد پیچ اطمینان میده که جای نگرانی نیست با این

حال تصمیم با خودتونه اگه میخواید می تونید بچه رو بذارید یا ببرید اونهم به

همین صورت انشااله دفع میشه.... به خونه میام و این خبر خوش رو به همه

میدیم

صبح روز عید باز هم گروه تفحص کار خودشون رو شروع می کنند...

ایندفعه چون دختر شروع به تغذیه کرده بود پروپیمون بود... گشتن دنبال یک پیچ

توی پوشاک بچه با اون فضای عطر آگین خیلی مهیج و هیجان انگیزه ....

سبز.....پیچ رو هم پیدا کردیم تا حالا از دیدن یک پیچ کوچولو اینقدر خوشحال نشده

بودم... یه پیامک طنز برای دوستام فرستادم.... بدلیل رویت هلال پیچ ما هم

امروز را عید اعلام می کنیم.... (حالا همون حس فضولی دوباره میاد سراغم)

 

میگه: تا حالا بچه های کوچولوی تپل مپل سفید دیدی چشماشون رنـگـیه عـین

عروسک اند ولی عروسک واقعی هستند(قابل توجه خانم دکترچشمک) اینقدر آدم رو

جذب خودشون می کنند که دوست داری یه نشکون از اون لپ های آویـزونشون

بگیری ...دست میبری جلو ...لپ بچه رو می گیری... بچه عکس العمـلی نشون

نمی ده یه مقداری لپش رو می کشی اونقدر آروم اینکار رو می کنی تا یواش یواش

بـچه مـتـوجه مـیشـه دردش مـیگیره شروع به گریه کردن میکنه و اشکش در

میاد....گریه... اونوقت تو دلت خنک میشه حال می کنی.... خب حالا منـظـورت

چیه؟...

منظورم اینه که اگه این اتفاق غیر از ماه رمضان بود شاید فکر تو درست بود ولی

نه چـون تـوی این مـاه هـمـه بـنده های خدا مهمان خدا هستند خدا هم همـه

مـهـمـانـاشو دوسـت داره بــخـاطـر پـاداش ایـن بـنـدگی در واقـع بـرای ایـنـکـه

دوستت داشت خواست اشکتو در بیاره لپت رو کشید نه گوشت رو ....فهمیدی

حالا... نه بابا.... باور کن... دیدی که همه چی به خیر و خوشی گذشت....

 

ای بابا این لپ ما هم داره جریانی میشه.... یکبار بوسیده میشه، یکبار کشیده

میشه.... راستی اگه بخواد گاز گرفته بشه چی میشه؟نیشخند.... فضولی موقوفساکت  

این هم عکس نازنین زهرا خانم که الان برای خودش خانمی شده و میره کلاس

اول دبستان و به خاطر رکورد شکنی اسمش توی کتاب گینس ثبت شد و دیپلم

افتخاری بهش جایزه دادند....

در پایـان به هـمـهء دوستـانـم توصیه می کنم آخر ماه مهمانی خدا بخاطر ایـنکه

خیلی دوست داشتنی شدید مواظب کشیده شدن لپ هاتون باشید.....عـیـد

بزرگ بندگی بر همه شما مبارک.....قلبگریهاین یکی لپش کشیده شده....ماچ(گل)

نوشته شده در۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ