بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

سـلام بـه هـمـه’ دوسـتـان گـلم......تـوی چـند روز گذشته فـرصتی پیش اومد تا به چند تا

 از دوستان خوبم که تازه باهاشون رفیق شده بودم سری بزنم.......سین سین سلام.....می

 خوام بـیـام پـیـشت......سلام داداش می خوای سکته مون بدی؟!!!!......بی انصاف بذار

 برسیم بعد سکته رو بزن.....


سلام ما رسیدیم اصفهان کجایی؟......دارم یه آشی براتون می پزم یه وجب روغن روشه.. 

با هـمـدیـگه رفـتـیم یـه جای با صـفـا برای آش خوردن.......برادرم زنـگ زد.....ســلام

 کجایی؟....قبرستون!!!!!!........یعنی چه چرا اینطورصحبت میکنی؟!!!...

 اصـلا مـعـلوم هـست کـدوم قـبـرسـتونـی هـستی؟.......ای بابا تو چـرا ایـنـطور صـحبت

 مـی کنی؟..الانه کـه دعـوامون بشه...ایـنجا اینـقـدر فضـای سبزش  زیاده که مرده ها رو

 هم میارند توی پارک خاک می کنند یا شاید هم پارک رو اوردن توی قبرستون........اینجا

 قبرستان تـخـت فولاد اصفهانه (قسمت شرقی)......بزرگترین قبرستان شـیعه بعد از وادی

 السلام شهر نجف می باشد.

قبور شهدا و علمای بسیار بزرگی از جمله مرحوم آیـت الله حاج آقـا رحیم ارباب(ره) از

 علما و مراجع عظام و بزرگ شیعه می باشد.

 

حاشیه:

دخــتـرم بـا دیـدن مـیـوه هـای درخـــت کـاج از مـن درخــواســت مـی کـنـه کـه چـنــد تـا

 براش بـچـیـنم.....سین سین میگه باید بری بالای درخت......من هم که می خوام یه خودی

 نشون بدم میگم لازم نیست الان با چند ضربه دمپایی ترتیبشو میدم.....دمپایی رو پرت می

 کـنـم بـه شـاخـه’ درخـت مـیـخـوره....ولـی شـدت ضـربـه کــم بـود و مـیـوه از درخـت

 جدا نشد....برای بار دوم خرجشو زیادتر میکنم....دمپای به هدف اصابت کرد....ولی نه

دمـپـایی اومـد پایـیـن نه میوه.....همشون شروع کردن به خندیـدن....قهقهه...لنگه دوم رو

 برمیدارم وبا دقت تمام هدفگیری می کنم....دمپایی با ظرافت تمام به لنگه اولی مـیـخـوره

 ولی در کـنـارش هـمون بالا آروم میگیره......قهقهه......سین سین:باید بری بالای درخت

 وگرنه باید یک جـفت دمپایی بخری یا تا شهرتون پا برهنه بری.....قهقهه......عـمـرا اگـه

 کوتاه بیام.....نگاهی به اطراف میندازم....هفته دفاع مقدسه.....عده ای مشغول غبار روبی

گلزار شـهدا هـستـند وپرچم های جدیدی روی مزارشون نصب می کنند...با کسب اجازه

 چوب پرچم یکیشون رو قرض میگیرم و با چند ضربه ی استادانه هم دمپایی هام رو نجات

 میدم هم چند دونه کاج می چینم....از خود راضی...

.وقتـی چوب پرچـم رو سرجاش میذارم ناخـداگاه چشمم به نوشته ی روی قبر مـعـطوف

 مـیـشه.....شهـید یونس منصوری فرزند اسکندر تاریخ تولد: 1/9/1347 محل تولد...چه

 فرقی میکنه کدوم شهر بوده مهم اینه که ماله همین آب وخاک بوده(مسجدسلیمان)...

تاریخ شهادت:4/1/1367 محل شهادت:جبهه ریشن عراق.......وبه این نکته توجه می کنم

که شهدا همیشه گره گشا هستند حتی بعد از شهادتشون.....

ولاتـقـولـوا لـمـن یـقـتـل فـی سبـیل الله اموات بل احـیای ولکـن لا تـشعـرون....

وآنکسی که در راه خدا کشته شد مرده نپندارید بلکه او زنده ابدیست ولیکن همه

 شما این حقیقت را در نخواهید یافت...سوره بقره آیه 154

 نکنه عکس شهدا رو ببینیم.....بعد عکشون عمل کنیم.....متفکر.....ادامه دارد..... 

 

نوشته شده در۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ