بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

ابتدای ورودی شهر به ترافیک سـنگیـنـی بـرخورد مـیکنـیم که پـشـیمون میشیم می خـوایـم

 برگردیم.....چقدر دوست داشتم شهر ما روبه عنوان پایتخت انتخاب میکردند.....انوقت به

 ما هم می گفتند...بچه تهرونی.......قهقهه


ما پیغام دوسـتـیمان را با دود بهم میرسانیم....نـمیدانم آنسو تکه چوبی برای تو هـسـت یـا

نه؟...من اینجا جنگلی را به آتش کشیده ام.....

سـلام اسی جـون..رسـیدن بخیر...فردا شب شام مـنـتـظرتون هستیم.......اوخ جون بالاخره

افتادیم یه شام واقعی.....از خود راضی

این دعوت از طرف دوست خوبم اسماعیل و خانواده محترمشان دریا خانم بود که بیصبرانه

 منتظر ملاقات با اونا بودم....البته این خانواده دو عضو دیگه هم داشت که جاشـون خـیلی

خالی بود....بانوی مهربانی ها (رز)...و دختر گلش (پانی)...که بخاطر فرصت کم مجالـی

 برای دیدار حاصل نشد....ناراحت

از شهر خـودمـون تـا ایـنجا یکـطرف....آدرس پـیدا کردن توی این شهر بزرگ یـکـطـرف

دیگه.....ببخشید....خانه معلم آموزش پرورش کجاست؟......برای اسکان میخواید؟...پـه نـه

په....آموزش پرورش آگهی استخدام زده....ساعت 8شب خانوادگی باروبندیلمون روبستیم

 اومدیم برای استخدام........قهقهه

بـبـخـشیـد این تـیـکه مربوط به قـسمت اول بود چون از قلم افـتاده بود اینجا نوشتمش......

رفـیـق دلـسوخـتـه: ای اسی عـزیـز...ای مرد نسوز...ای عسل طـبـیعی...ای عسلکم.......

اسمـاعـیل:ای خارک رسیده...ای رطب......قهقهه...خیلی خب تسلیم....فکر کنم همه فهمیدند چی به چی شد....نیشخند....دریا خانـم هم که انصافـا سنگ تمام گذاشته بودند...دیگه وارد جزئیات نمیشم دلتون آب نشه......از خود راضی

سلام به  نـسـیم روحبـخـش دوست...ای شکـنـجه گر....ای نور فـلاش بک...ای کـودک

 آزار....من نمیدونم تو چطور دلت میاد...این طفلای معصوم رو روی صندلی الکتریـکی

بشونی....مگه دل تو از چی ساخته شده؟....ای ملکه برفی....ای مادر تروزا.....بچه های

شش... هفت ساله رو روی صندلی داخل یک کابین می نشونند(می بندند)..بعد شکـنجه گـر

 چند تا سیم برق سه فاز رو به گوش وچند نقطه از سرش با گیره وصل میـکنه.....و تـنـها

گـنـاه ایـن کودک ایـنکه...یه مقداری استرس داره...یا یه کم مـیترسه...یا یه کم بـیـــش از

حد معمول فضولی کرده.....

فیلم داراکولا برای بچه مردم پخش میکنه....برق هم که وصل شده هی شوک میده به بچه

 معصوم.....شکنجه گر:ترسیدی عزیزم؟...په نه په:دارم از خوشحالی بال بال میزنم......

نـسـیم: ایـنـارو گـفتی مـیـخوای لج مـنو در بـیاری؟...عصبانی...مگه دستم بهت نرسه.......

اولا: شکـنجه گر نه....درمانگر...دوما:نورفلاش بک نه...نورفیدبک...کار این مـوسـسه

 درمان استرس...ترس ...دلهره....وبیش فعالی کودکان است...

موسسه تخصصی درمان سلامت وارتقا’ عملکرد آتیه....

حاشیه:

بازی دوتیم استقلال....پیروزی...به دو دسته تقسیم شده بودیم...دیدن ایـن بـازی توی جـمـع

مطلوبییتش چند برابر میشه....فرهاد مجیدی...گل....تشویق...پرسپولیسی ها...ناراحت....پنالتی هم

گـل نـشـد...دیـگـه بـهـتـر ازاین نـمی شـد....جــبـاری...گــل...بغل...وای چه پـیروزی

شـیـریـنی...تــلفـن های هـمراه دوستان پرسپولیسی بـعداز هر گل واتفاقی وحتی بعداز پایان

بازی...مرتب زنگ میخورد...ولی کی جرات داشت جواب بده....گریه....ماهم که اصلا به

 رو خودمون نیوردیم....زبانشیطاندلقکقهقهه......

واقعا برنده واقعی چه کسی است؟.......بازنده واقعی چه کسی است؟.....

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

قسم به عصر(نورانی رسول یا دوران ظهور امام عصر)

که انسان...همه....در خسارت وزیان است....

مگر آنانکه به خدا ایمان آورده ونیکوکار شدند....

وبدرستی...وراستی...وپایداری در دین.....یکدیگر را سفارش کردند....

قرآن کریم...سوره عصر...متفکر.....

 

نوشته شده در۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ