بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

تا حالا با شیطان روبرو شده اید؟

من هرروز می بینمش....درست وقتی که توی آینه نگاه می کنم...قهقهه

 


در بنی اسرائیل رفیق دلسوخته ای بود به او گفتند:رفیق جان چه نشستی که در

 فلان مکان درختی است که قومی آن را می پرستند.رفیق

 ماهم خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند..عصبانی

ابلیس به صورت پیرمردی درراه وی آمد وگفت: کجا می روی ای رفیق

 شفیق؟

می روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم تا مردم خدا را

 بپرستند....نه درخت را.

ابلیس گفت: برای خدا رسولانی است که اگر قطع این درخت لازم بود خدای

 آنان را می فرستاد شما بی خیال شو..

امکان نداره....راهی جز قطع آن درخت نیست ومن این کار را انجام خواهم

 داد...

جنگ سختی در گرفت وسرانجام رفیق دلسوخته ی ما ابلیس را بر زمین زد...تشویق

ابلیس گفت: مرا رها کن تا سخنی برایت بگویم...تو مرد مستمندی هستی اگر

 تو مالی داشته باشی که به کارگیری و بر سایر دلسوخته گان انفاق کنی از

 قطع آن درخت بهتر است....دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در

 زیر بالش تو بگذارم.....

رفیق ما کمی فکر کرد....متفکر..و گفت: راست میگویی یک دینار را صدقه می

دهم ویک دینار را بکار می گیرم ودست از شیطان برداشت...

دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج کرد ولی روز سوم چیزی ندید

 وناراحت شد و تبر برگرفت که درخت را قطع کند...عصبانی

باز شیطان آمد وگفت:کجا می روی؟....می روم درخت را قطع کنم..

بشین بابا حال نداری...مگه از روی جنازه ی من رد بشی....

باز گلاویز شدند واین بار شیطان بر رفیق دلسوخته غالب شد...شیطان

وگفت: باز گرد وگرنه سرت را از تن جدا می کنم...شیطان

چرا دفعه قبل من نیرومند تراز تو بودم وحالا تو بر من غالب شدی؟

ابلیس گفت: توبرای خدا وبا اخلاص قصد قطع درخت را داشتی لذا خدا مرا

 مسخر تو کرد ولی این بار برای خود ودینار خشمگین شدی

(نیت تو خدائی وخالصانه نبود) ومن بر تو مسلط شدم....افسوس

بیایید دست به دست هم بدیم و رفیق دلسوخته نباشیم....

نوشته شده در۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ