بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

 لحظه های آخر نبرد خونین عاشوراست همه ی یاران باوفای حضرت جان به جان آفرین

 تسلیم نموده اند و به دیدار معشوق شتافتند....

ابی عبدالله با پیکر خونین در گودی قتلگاه تنها وغریب  با لب عطشان بر روی خاک گـرم

کربلا افتاده است.

عمر سعد ملعون بدنبال کسی میگردد که بتواند به درون گودال برود وسر از بدن حسـیـن

جـدا کـنـد تـا کـار حـسـیـن بـرای همـیـشه تـمـام شـود.

اما چی کسی جرات دارد این ننگ را قبول کند؟؟؟؟؟؟؟ 


گــفــتــنـد در لــشکــر یـک مـسیـحـی وجود دارد که تـاکــنـون جــنـگ نـکـرده......ولــی

آدم جــنــگــاوریـسـت....اگـر قـبـول کـنـد....می تـوانـیـم خـون حـسین را به گردن غـیــر

مسلمانی بیاندازیم.....آن مسیحی را حاضر کردند و به او گفتند: حسین تنها درون آن گودال

است به تو دستور میدهیم سر حسین را برایمان بیاوری و پاداش خوبی بگیری....مـسـیـحی

هم قبول کرد....وارد گودی قتلگاه شد...پیکر نازنین امام حسین(ع) با تیرهای بـیشماری که

به او زدند درگوشه ای نیمه جان افتاده بود....حضرت متوجه حضور آن شـد....چـشـمـان

نازنینش را باز کرد و فرمود: که هستی؟؟؟.....گفت: یک مسیحی هستم و آمده ام که کارت

را تمام کنم و سر از بدنت جدا نمایم...امام فرمودند: شما نمی توانید اینکار را بکنید...بروید

و خود را نجات دهید...... از کجا اینقدر مطمئن هستید که نمیتوانم....اینان که راه بر شما

بـسـتـنـد و آب به شما ندادند و همه ی عزیزانت را کشتند پیرو دین شمایند...ولی مـن یـک

مـسـیـحی هـستـم...شـایـد مـرا دســتـه کـم مـیـگـیـریـد؟....

امام فرمود: می خواهی بگویم دیشب چه خوابی دیدی؟....

بگو می شنوم....

دیشب در عالم رویا دیدی که یک کجاوه ی نورانی با همراهان زیادی نزدیک تو شد... و

 یک بانوی مجلله با احترام همه ی همراهانش از کجاوه خارج شد....چند لحظه بعد یـک

کجاوه ی نورانی دیگری به آنجا رسید...آن بانو و همه ی همراهانش با احترام تـمـام بــه

پیشواز آن کجاوه رفتند...بانوی مجلله ی دیگری از آن خارج شد.....بانوی اولی حضرت

 مریم(س) بود....رو به شما کرد و گفت: مبادا فردا کاری کنی که مرا نزد دخـتـر رسول

خدا(اشاره به آن بانو) شرمنده سازی .......و تو از خواب بیدار شدی....حالا بدان که من

 پسر همان بانو....یعنی پسر دختر رسول خدا هستم......

کار که به اینجا رسید...مسیحی برخود لرزید....شمشیر از دستش افتاد و شروع به تضرع

 و زاری نـمـود و گـفت : به خدا سوگند که همان چیزی را دیدم که فرمودی...حـالا نـمـی

خــواهـــم شــرمـــنـــده ی دخــــتــــر رســــول خـــــدا شـــوم...

شمشیر کشید و مانند شیر غران به لشکر عمر سعد حمله برد......

در آن زمـان رسـم بـود هـر جـنـگـاوری به میدان می آمد خود رو معرفی میکرد امـا ایــن

مسیحی چگونه خودش رو معرفی کرد؟......

همه شـنـیدنـد که فـریاد مـیـزد.....امـیری حسین...من کسی هستم که حسین امیر اوسـت...

عمر سعد دید کسی را که برای کشتن حسین فرستاده حالا دارد هر کـس را که به دـسـتـش

 می رسد از دم تیغ می گذراند...مگر حسین به او چه گفته !!! با او چه کرده؟ که این چنین

منقلب شده ؟؟؟؟؟؟

پس از یک جنگ نمایان....لحظه های آخر خودش رو به امام نزدیک کرد وگفت:

یابن رسول الله آیا کاری انجام دادم که شرمنده ی دختر رسول خدا نـشده باشم.؟؟؟.

 التماس دعا......

نوشته شده در۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ