بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

(تشابه اسامی این داستان تصادفی می باشد)

پسرم چند ماه بیشتر نداشت. تصمیم گرفتم به همراه خانواده و با ماشین شخصی برای

 زیارت شاه خراسان امام رضای غریب(ع) به مشهد مقدس بریم.


رسیدیم شاهرود....شهر بعدی سبزوار بود. بعد از صرف ناهار حرکت کردیم. همه ی

مسیر یکطرف این 254 کیلومتر هم یکطرف....هر چی گاز میدی جاده تموم

 نمیشه.....خانمم و پسرم روی صندلی عقب ماشین در حال استراحت بودند...یکی نیست

 بگه آخر اینا که خوابند تو برای کی داری رانندگی می کنی؟....نخند....حواست به جاده

باشه....خودت که بیداری بپا خوابت نبره....(پیچ)...یک تابلو داره نزدیک میشه خوبه ببینم

چند کیلومتر دیگه مونده!!!!....180کیلومتر...ای خدای من اینهمه راه اومدیم تازه 180 تا

 دیگه مونده...کی بره این همه راه رو؟...

ناگهان ماشین شروع می کنه به پت پت کردن و خاموش میشه....چند بار استارت می

 زنم ولی فایده نداره...اون چیزی که نباید بشه شد....عقربه بنزین منو به اشتباه انداخته بود

 ووسط این بیابون بنزین تموم کرده بودیم.

 خانمم بیدار شد گفت: چرا ایستادی؟...بنزین تموم کردیم......حالا چکار کنیم وسط این

بیابون با یه بچه شیرخواره؟.....پناه بر خدا شاید کسی چند لیتر بنزین بهمون بده تا پمپ

 بعدی برسیم....از ماشین پیاده شدم ساعت 2 بعدازظهریک روز گرم تیرماهی بود . از

 صندوق عقب ماشین یک بشکه و شیلنگ به عنوان علامت جهانی نیاز به بنزین در اوردم

و چشم به جاده دوختم تا ببینم کدوم ماشین منجی من برای نجات از این وضعیت میشه؟

ماشین های زیادی با بی تفاوتی از کنارم میگذشتند....انگار که نه انگار وجود دارم...چقدر

 سخته آدم دیده نشه!!!!!!

نزدیک به یک ساعت از این وضعیت اسفناک گذشت. دیگه طاقتم سراومده بود.

یه لحظه فکری به سرم زد....خدایا منو ببخش....خانم محمد رضا رو بده به من....

می خوای چکار کنی اسماعیل؟ بچه خوابیده !!!!!!

یه مقدار تحمل کنی می بینی.....

قنداقه ی پسرم رو به منظور در خواست کمک روی دستم بالا گرفتم.....

اولین ماشین با نزدیک شدن به من سرعتش کم شد و وقتی بچه رو روی دستم دید با فاصله

 کمی جلوی ماشین ایستاد. یک ماشین هم پشت ماشینم توقف کرد .از باندرو به رو هم چند

 تا ماشین خیلی سریع توقف کردند.....هر کس از ماشین پیاده می شد   یک بطری آب

 دستش بود و به سمت من میومدند...وای خدای من خودت کمکم کن شرمنده نشم....طولی

 نکشید که تعداد زیادی از خانواده ها دور من جمع شدند...هر کس با بشکه آبی که در

 دست داشت از من درخواست می کرد آب اونو قبول کنم و به بچه بدم

آقا این بطری رو بگیر بهش بده...این آبش خنک تره....

سیل جمعیت اطراف مارو احاطه کردند هر کس این صحنه رو می دید گمان می کرد

اتفاقی افتاده...این بچه قنداقی وسط جمعیت...این همه بشکه آب....بعضی از خانمها هم با

 محبت زیاد بچه رو از دست من گرفتند....از مشاهده ی این همه محبت شرمنده شدم.اما

وقتش بود که حقیقت رو بگم......

باورکنید شرمنده ی همه ی شما هستم...نزدیک به یک ساعت مشکلی برامون پیش

 اومده...دیگه مجبور شدم دست به دامنه این بچه ی شیرخواره ( باب الحوائج حضرت

 علی اصغر(ع)) بشم....بعضی ها احساساتشون رو مخفی نمی کنند و......

با همکاری حاضرین مشکل ما هم حل میشه..از همگی تشکر می کنم و می خواهم بدرقه

 شون بکنم ولی اجازه نمیدن....میگن باید تو حرکت کنی تا مطمئن بشیم که رفتی...

به اتفاق خانواده ام سوار ماشین می شیم و حرکت می کنیم....

 نگاهی به چهر ه ی پاک و معصوم پسرم که توی بغل مادرشه میندازم واین منو به

فکر فرو می بره...هنوز توی خواب ناز بود و از تمام اتفاقات و هیاهویی که توی این مدت

افتاد هیچ خبری نداشت.....

بغضی سنگین گلوم رو به سختی فشار میده....و بی اختیار اشک از چشمام سرازیر

 میشه.......

ای قوم اگر با من جنگ دارید....این طفل (شش ماهه) که گناهی ندارد

مگر نمی بینید که از شدت تشنگی به حالت غش(تلظی) افتاده....

اگر فکر می کنید این طفل بهانه است...خود اورا سیراب کنید وبه من برگردانید...

و اون قوم اشقیا طفل شیرخواره رو با تیر سه شعبه سیراب کردند......

التماس دعا... 

نوشته شده در۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ