بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

روزی پیرزن افتاده ای نزدم آمد و با تضرع تقاضا می کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار

 را کیفر نمایم.

ببخشید اینا رو کی داره میگه؟

اینا رو یه رفیق دلسوخته که قاضی بود داره میگه شما بخونید بعد قضاوت کنید

 


پرسیدم از چه کسی شکایت داری؟

گفت : از دختر برادرم

دستور دادم او را احضار کردند . وقتی آمد دیدم (عوضه خواهرم باشه) زنی بسیار زیبا و

خوش اندامی است . علت شکایت را پرسیدم و او اصل قضیه را به این ترتیب تعریف

کرد.

من دختر برادر این پیرزن هستم. جدی یعنی این خانم عمه ی شما هستند. په نه په دخترمه

شوهرش ندادم تا ور دستم باشه.نیشخند آره و او عمه ی من است . پدرم در کودکی فوت شدند

(خدارحمتشان کند چه بد شانسی) همین عمه مرا بزرگ کرد و در تربیت من کوتاهی نکرد

 تا اینکه بزرگ شدم و با رضایت خودم مرا به ازدواج مرد زرگری(طلا فروش) در آورد

(اینجا رو خدا بده شانس)

من دختر عمه داشتم در زمان ازدواج من هنوز به سن ازدواج نرسیده بود. زندگی بسیار

 راحت و عالی داشتم تا اینکه مدتها گذشت و دختر عمه ام به حد ازدواج رسید. از

 اونجایی که شوهر خوب خیلی کم گیر میاد یا اصلا وجود نداره(گشتم نبود...نگرد نیست)

عمه ام بر زندگی من حسد ورزید و دختر خود را آراست و جلو چشم شوهرم جلوه

می داد تا او را فریفت و او دختر عمه ام را از عمه خواستگاری کرد.

همین عمه ام در ضمن عقد شرط کرد در صورتی دخترش را می دهد که اختیار من از

 نظر نگهداری و طلاق به دست او باشد شوهرم نیزکه عشق کورش کرده بود  قبول کرد.

مدتی گذشت عمه ام مرا طلاق داد و من از شوهرم جدا شدم . در این ایام شوهر عمه ام

 در مسافرت بود . از مسافرت که بازگشت و نزد من آمد و مرا دلداری می داد.( وشما هم

 دلبری می کردید) آری من هم آن قدر خود را آراستم و ناز و کرشمه کردم تا دلش را در

 اختیار گرفتم.و شوهر عمه ام از من تقاضای ازداوج کرد.

گفتم راضیم به این شرط که اختیار طلاق عمه ام در دست من باشد(دقیقا شرط عمه تون رو

 خواستید) او نیزچون عشق من کورش کرده بود قبول کرد.بعد از عقد عمه ام را طلاق

 دادم و به تنهایی به مال ومنال و زندگی او مسلط شدم مدتی با این همسر جدید( شوهر عمه

 ام) به سر بردم ( بد نگذره...حوصله ات سر نره..) تا از دنیا رفت .

عد ه ام ( عده ی وفات چهار ماه و ده روز است ) که تمام شد . روزی شوهر اولم پیش من

 آمد و اظهار پشیمانی و تجدید ازدواج نمود . دو مرتبه با شوهر اولم ازدواج کردم . چون

 اختیار داشتم دختر عمه ام را نیز طلاق دادم . اکنون شما قضاوت کنید که من هیچ گناهی

 ندارم غیر از اینکه حسادت بی جای همین عمه ی خودم را تلافی کرده ام.

 و اما قضاوت...رفتی برای خودت عشق و حال دنیا رو انجام دادی کلی مال و منال به هم

 زدی...دور دنیا در 80 روز زدی تازه می گی فقط حسادت تلافی کردم...بابا تو دیگه کی

 هستی؟

و اما نکته ی اخلاقی به روش دلسوخته ای : ای خدا ی مهربان اگر به کسی شانس عطا

 فرمودی چه ندادی؟... و اگر به کسی شانس ندادی چه دادی؟قهقههشوخی بود جدی نگیرید

البته فقط همین نکته ی اخلاقی پایانیش.

پناه به پروردگار.... از شر حسود زمانی که عملا حسد ورزد.

سوره ی فلق آیه ی 5

نوشته شده در۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ