بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

الهی دلی ده که جای تو باشد

لسانی که درآن ثنای توباشد

 الهی عطاکن به فکرم تونوری

که محصول فکرم دعای توباشد

http://khisebaran.persianblog.ir/1390/1/


حکایت ما از آنجا آغاز شد که روزی رفیق دلسوخته به قصد پیدا

کردن رفیقی شفیق که همایون فر و والا مقام بود به اینترنت

 بگشت

ناگاه به شیخی رسید.

 

 

گـفـت: ای شـیـخ چـرا تـنـهـا نـشـسـتـه ای؟

گفت: تنها نبودم، اینک که تو آمدی تنها شدم.

بــاران شروع به باریدن کرده بود وقتی به اونــجا رسیدیم دیدم

خیس بارانم..http://khisebaran.persianblog.ir/post/8/

 

این داستان واقعی از زندگی خودمه .خیلی از دوستان سئوال کردند

 

رفیق دل سوخته چرایی؟ واین داستان واقعی یه دلسوخته است

 

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/9/

کلید ماشین رو گرفتم و به حیاط خونه رفتم وقتی اونو دیدم یکی از

 

بهترین ماشین هایی بود که توی عمرم دیده بودم. رنگش چشم هر

 

بیننده ای رو خیره می کرد یه چرخی دورش زدم اصلا" باورم نمی شد

 

که مال من باشه. درشو باز کردم بوی تازگی و نو بودن تمام فضای

 

داخلشو پر کرده بود. سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردم

 

از چیزی که اونجا دیدم تمام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد جوی

 

باریکی از خون که سمت من میومد مثل یه مار قرمزی بود که داشت

 

برای نیش زدن من جلو میومد و من سرم رو همونجا روی زمین

 

گذاشتم.http://khisebaran.persianblog.ir/post/11/

 

آخر یه قرار بود بین من و رحمان هر وقت می خواستیم یه کاری انجام بدیم یا یه

 

 قسمی بخوریم وقتی پای رفاقتمون وسط میومد اون یکی دیگه رفیق باید کوتاه

 

 میومد... تا ثابت کنه که هنوز رفیقه... بارها من برای اینکه رحمان رو با خواهش

 

 و التـماس بـرای کاری مجبور کنم موفق نمی شدم ولی با همین یک کلـمه چه

 

کارها که برام انجام نداده بود. در طول سالها رفاقت یاد ندارم یـکـبـار فـقـط یـکبار

 

 رحـمان از این کـلمه استفاده کنه ولی الان توی این شرایط برگشتن من اینـقدر

 

 بـراش مهمه که پای رفاقتمـون رو وسط کشیده و یـه جورایی به رفاقتمون منو

 

قسم داده که حتما" برگردم...

http://khisebaran.persianblog.ir/post/13/

 

خواهر کوچیکترش:بابایی هر کی نمرش بیست بشه میره بهشت؟.........سوال

 

بعضی موقع ها بچه ها با همون معصومیت کودکانشون یه سئوالاتی می پرسند

 

که ما بزرگترا توش می مونیم....آره دخترم هر کی بیست بگیره میره بهشت...

 

آخ جون دادا تو هم می ری بهشت خوش بحالت مثل من که بیست شدم..تشویق

 

منهم آرزو کردم که همه مون بیست بشیم بریم بهشت.... فرشته

http://khisebaran.persianblog.ir/post/15/

شکستی تلخ و وداعی  تلختر از شکست....بای بای اصلا" دوست نداشتم بازی رو اینطوری تموم کنم دوست داشتم مثل یه سرباز تا آخرین تیرم بجنگم اینجور حرکت ها را اصلا" نمی پسندم.... http://khisebaran.persianblog.ir/post/16/

  

سه دقیقه قبل از حادثه آدم ربایی.... ساعت 18:27 تا 18:30 دقیقه

شب قبل از خواب تموم اون 180ثانیه رو توی ذهنم مرور کردم واقعا" احساس کردم توی جهنمم تنها دلخوشیم این بود که این اتفاق واقعی نیست و نازنین گم نشده علی رغم اینکه تمام چیزهایی رو که می دیدم واقعی بود....http://khisebaran.persianblog.ir/post/18/

 

 

  یکی از بچه ها گـفت: 312 نفر نه باهـوش

 313 نـفـرند... مـن هـم با یه قیـافـه ی حـق به جانب گفتم: می دونم اما من خودمو نفر اول

 حساب کرده بودم.. همه زدند زیر خنده..قهقهه یکی دیگه گفت: منم دوست دارم 311 نـفر

 دیگه رو ببینم... دوباره خنده...قهقهه شمارش معکوس شروع شده بود هیچکس نمیخواست

از قـافـله عـقـب بـمونه... http://khisebaran.persianblog.ir/post/19/

 

 تو شبا به رام نشستی ولی من از تو بریدم

 

 دستمو گرفتی هر بار ولی دستمو کشیدم

 

 من بدی کردمو دیدم انگاری چیزی ندیدی

 

بین خوبات تا رسیدم آبرمو باز خریدی

 بزرگان

وفرهیـخـتگـان دیـنـی فـرمـودنـد:اگـر واجـبـات را انـجـام دهـیـد وتـرک محرمات

 

نمـایـیـد دیـگـه لازم نـیـست بـرای پـیـدا کـردن ومـلاقـات امـامـتـان سـر بـه کوه

 

وبیـابـون بـذاریـد بـلـکـه خـود امـام به سـراغ شـمـا مـیـاد وبـهتون سر میزنه و

 

دعـاتـون میکنه..... ولی آیا من اونقدر شجـاعـت دارم کـه ایـن اتـفـاق رو بـرای

 

دوستام نقل کنم؟!!!!

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/20/

رو نــداریم ورسیـدیم            دوبــاره با روسیــاهـی

 

رونداریم ورسـیــدیم             تو شبـای بی پـنـاهـی

 

چه کنیم جایی نداریم          هیچکسی رامون نمیـده

 

حتی پشت در خونش          یه شبم جـامـون نـمـیده

 

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/21/

اسمم؟! با لبخند بهش میگم.... اسمم رفیق دلسوخته است.

 

خونتون کجاست؟!...  

 

همون جایی که سوار شدی....

 

شغلت چیه؟

 

(ای بابا بیست سئوالیه...نکنه فکر می کنی روح دیدی؟؟) یه جایی مشغولیم

 

دیگه....

 

و اونجا بود که احساسی ترین درخواستشو مطرح کرد... (درخواستی که نقطه

 

ضعف من بود)

 

پس لااقل اجازه بده ببوسمت....

 

در طول روز شاید افراد زیادی رو ببوسم.... ولی بوسیده شدن یه حس دیگه

 

داره... (مخصوصا" اینکه طرف  هم آدم حسابی باشه)

 

ای بابا نکنه واقعا" فکر می کنی من یه فرشته ام نمی خوای مفت از دستت در

 

برم...قهقهه شنیده بودم رانـنده های تـاکـسی به جای کرایه از مـسـافراشون

 

درخواست بوسه کرده باشند ولی برعکسشو نه....

http://khisebaran.persianblog.ir/post/22/

وارد بخش اطـفـال

برای بـسـتری می شیم پرستارها برای پذیرش بچه کلی تعجب می کنـند و

 

احساس همدردی می کنند طولی نمی کشه که ایستگاه پرستاری محل تردد

 

تعــداد زیادی پرستار میشه که عکس های نازنین زهرا رو نشون همـدیگه می

 

دادند.... طفلکی... حیوونکی...چطوری قورتشون داده؟... اووسساکت یه کم یواش

 

تر پدرش اونجا وایستاده....

 

صبح روز عید باز هم گروه تفحص کار خودشون رو شروع می کنند...

 

ایندفعه چون دختر شروع به تغذیه کرده بود پروپیمون بود... گشتن دنبال یک پیچ

 

توی پوشاک بچه با اون فضای عطر آگین خیلی مهیج و هیجان انگیزه ....

 

سبز.....پیچ رو هم پیدا کردیم تا حالا از دیدن یک پیچ کوچولو اینقدر خوشحال نشده

 

بودم...http://khisebaran.persianblog.ir/post/23/

.......سین سین سلام.....می

 خوام بـیـام پـیـشت......سلام داداش می خوای سکته مون بدی؟!!!!......بی انصاف بذار

 

 برسیم بعد سکته رو بزن.....http://khisebaran.persianblog.ir/post/24/

 

از شهر خـودمـون تـا ایـنجا یکـطرف....آدرس پـیدا کردن توی این شهر بزرگ یـکـطـرف

 

دیگه.....ببخشید....خانه معلم آموزش پرورش کجاست؟......برای اسکان میخواید؟...پـه نـه

 

په....آموزش پرورش آگهی استخدام زده....ساعت 8شب خانوادگی باروبندیلمون روبستیم

 

 اومدیم برای استخدام........قهقههhttp://khisebaran.persianblog.ir/post/25/

 

بحث که به اینجا رسید چهره ی استاد که نمی تونست جلوی شاگرداش جوابی

 

 بده دیدن داشت...چاقو میزدیش خونش درنمیومد...من وعبدالله هم یواش یواش

 

 آمده ی جیم فنگ شدیم...چون خوب میدونستیم که اگه بخوایم

 

 بمونیم...خونمون پای خودمونه....از خود راضی

 

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/26/

تا حالا با شیطان روبرو شده اید؟

 

من هرروز می بینمش....درست وقتی که توی آینه نگاه می کنم...قهقهه

 

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/27/

سـلام مـن بـه تـو یـا صـاحب الـزمان بـه فـدایت

 

چـه مـیـشـود شـنـوم در کـنـار کـعـــبه صـدایـت

 

سـلام مـن به تـوای روح حـج...حـقـیـقـت ایمان...

 

عزیز گمشده ی دل.....یگانه مهدی دوران(عج)....

http://khisebaran.persianblog.ir/post/28/

 

کـی گـفـتـه؟......ایـن را مـن می گـویـم.....رفـیـق دلـسـوختـه.......لـطـیـفه داری مـیگی؟

 

آره جـوونـم...خـیـلی هـم لــطــیـفـه......اگر خـدا بـخـواهـد چـه؟ باز تو مـانـع مـی شـوی؟

 

ما چاکرخدا هم هستیم اگر خدا بخواهد من حرفی ندارم(عقب نشینی تاکتیکی رو داشته باش)

 

اما یک مـشکلی دیگـر وجـود دارد عزیزم......چه مشکلی؟.....این بار مردم نمی گـذارنـد

 

کـدام مـردم؟ چـطوری؟ مگر می شود مردم نـگـذارنـد خـواستـه ی خـدا صـورت پــذیـرد؟

 

همان مردمی (غیر ازغدیریون)که وقتی آیه ی67 و 3 سوره ی مبارکه ی مائده بر پـیـامـبر

 

 اکـرم (ص) نازل شد...که بعد از پیامبر(ص)...علی (ع) ولی خـداسـت.... خـواســتـه ی

 

خـدا را نــادیـده گـرفــتـنـد ... و بـه خـواسـت خـودشـان دیـگـری را خـلـیـفـه نمودند...متفکر

 

حــــال شـــمـــا بـــگــــو عـــزیــــزم....... مــی شــــود؟ ....  یـا نـمـی شـــود؟......متفکر

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/29/

خب پس حالا فرض کن اورا دیدی....بگو ببینم چه می خواهی بگویی......

 

ببخشید....دوربین مخفیه؟؟!!!!.....مارو گرفتی ها..!!!!!...

 

نه اینطور نیست....بگو ببینم چه می خواهی بگویی......

 

یعنی شما امام زمان هستید؟!!!!!!!!!!!.....

 

آری....من...امام زمان هستم.....

 

خیلی ببخشید ها.....ولی تیپتون خیلی ساده است....بهتون نمیاد......

 

مرد مومن مگر امام زمان بودن به ظاهرو تیپ است....پیامبر اکرم(ص) هم بشری بود مثل

 

 بقیه ی انسانها با این تفاوت که به ایشان وحی نازل می شد...

 

سوره کهف آیه ی 110

http://khisebaran.persianblog.ir/post/30/

حضرت سید الشهداء علیه السلام نیزهر چه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر

 و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت ، همه را در راه خدا داد .

 

 پس اگر خداوند به زائرین و گریه‎ کنندگان آن حضرت این همه اجر و ثواب بدهد  مثلاً در

 

هر قدمی که در راه زیارت برمی‎دارند ثواب یک حج و یک عـمـره در نامه عـمـلـشان می

 

‎نـویـسـنـد و برای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره‎شان آمرزیده می‎شـود نـبایــد

 

تعجب کرد .http://khisebaran.persianblog.ir/post/32/

 فرمـودنـد: نـه

تنها زشـت نـیـسـت و نه تـنها ناراحت نمیشوم...بلکه شما را راهنمایی هم می کنم کـه بـه

 

حـضـرتـش چـه بگویی...چون خواستی از حضرت عباس(ع) حاجت بخواهی این چـنـیـن

 

بگو...

 

یــا ابــ الـغـوث .... ادرکـنـی....

 

ای فریاد رس .... مرا دریاب....http://khisebaran.persianblog.ir/post/33/

 

عـرض کـردم : یـا بـن رسـوالله....شـرمـنـده ام....خجـالـت کـشیـدم بـگـویم شما هم

 

یا عباس فرمودید....چرا که شما امام معصوم هستید و دور از ادب دیدم چنین بگویمhttp://khisebaran.persianblog.ir/post/34/

 

در آن زمـان رسـم بـود هـر جـنـگـاوری به میدان می آمد خود رو معرفی میکرد امـا ایــن

 

مسیحی چگونه خودش رو معرفی کرد؟......

 

همه شـنـیدنـد که فـریاد مـیـزد.....امـیری حسین...من کسی هستم که حسین امیر اوسـت...http://khisebaran.persianblog.ir/post/35/

 

امام حسین(ع) خواهرش زینب(س) را کنار دیوار می گذارد و چند قدم فاصله می گیرد...

 

 و با دست به او اشاره می کند.اُخـَــیَّ  إلـَــیَّ .اُخـَــیَّ  إلـَــیَّ.خواهرم بیا پیشم.....

http://khisebaran.persianblog.ir/post/36/

......حالا چکار کنیم وسط این

بیابون با یه بچه شیرخواره؟.....پناه بر خدا شاید کسی چند لیتر بنزین بهمون بده تا پمپ

 

 بعدی برسیم....از ماشین پیاده شدم ساعت 2 بعدازظهریک روز گرم تیرماهی بود . از

 

 صندوق عقب ماشین یک بشکه و شیلنگ به عنوان علامت جهانی نیاز به بنزین در اوردم

 

و چشم به جاده دوختم تا ببینم کدوم ماشین منجی من برای نجات از این وضعیت میشه؟

 

ماشین های زیادی با بی تفاوتی از کنارم میگذشتند....انگار که نه انگار وجود دارم...چقدر

 

 سخته آدم دیده نشه!!!!!!http://khisebaran.persianblog.ir/post/37/

 

اینجا رو داشته باش چون صبر خدا تمام شد و قائم آل محمد را برای بر پایی دولت کریمه

 

و اجرای وعده ی الهی و گسترش عدل و داد در سراسر زمین به جهانیان هدیه داد. به یمن

 

 ورودش یه صلوات ضمیمه اش کنید اشکالی نداره

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/38/

رسول خدا فرمود: ای عکاشه اگر می خواهی قصاص کن. گفت: وقتی مرا زدید شکمم

 

 برهنه بود....رسول خدا شکم خود را برهنه کرد. فریاد گریه ی جمعیت بلند شد. با

 

ناباوری می گفتند: آیا عکاشه رسول خدا ر امی زند؟

http://khisebaran.persianblog.ir/post/39/

 

فکر میکنید در ازدواج چه جور همسری هستید؟

خاطراتی که از بهمن 69 در واحد فرهنگی

 مسجد امام حسین(ع) کوی فدائیان اسلام شروع شده بود.بغلماچقلب

 

 http://khisebaran.persianblog.ir/1390/11/

 

هرچی مهماندارا تلاش کردند نتونستند خانمی که کنار خانم من

جاش بود رو راضی کنند جابجا بشه....خلاصه مهماندارا حسابی عذر خواهی کردند و

 

 گفتند شرمند....وبدین صورت دوکبوتر عاشق در اولین پروازشون جدا از هم

 شدند.http://khisebaran.persianblog.ir/post/44/

جواب آمد: این فضولی ها به تو نیومده نیشخند....شوخی کردم...

 

جواب آمد : مطیعان به اطاعت خود

 

نیکوکاران به نیکوکاری خود

 

عارفان به معرفت خود.....اعتماد دارند

 

ولی گناهکارانند که به جز به فضل و کرم من پناهی ندارند اگر از درگاه من ناامید گردند

 

 به درگاه چه کسی پناهنده شوند.http://khisebaran.persianblog.ir/post/45/

 

و اما نکته ی اخلاقی به روش دلسوخته ای : ای خدا ی مهربان اگر به کسی شانس عطا

 

 فرمودی چه ندادی؟... و اگر به کسی شانس ندادی چه دادی؟قهقههشوخی بود جدی نگیرید

 

البته فقط همین نکته ی اخلاقی پایانیش.

 

پناه به پروردگار.... از شر حسود زمانی که عملا حسد ورزد.

 

 http://khisebaran.persianblog.ir/post/46/

دو رفیق باهم قصد رفتن به زیارت حرم باصفای امام رضا (ع) رو می کنند .روز حرکت

 

 کاری برای یکیشون پیش میاد و نمیتونه رفیقش رو همراهی کنه در نتیجه اون هم تنهایی

 

 میره و دیگری در شهرودیار خودش باقی میمونه.

http://khisebaran.persianblog.ir/post/47/

و این پایان راه نیست آغاز راه دیگر است خیلی از دوستان در یک سالگی وبلاگشون از

 دوستانشون نوشتن ولی چون من قبلا اینکار رو طوری دیگه ای انجام داده بودم وصد البته

 نمیتونم به خوبی اونها در موردشون بنویسم تصمیم گرفتم نوشته هامو یه مروری بکنم و

 از همه ی شما دوستان مهربان و صمیمی که یکسال منو با تشویق هاتون و دلگرمی هاتون

همراهی کردید صمیمانه تشکرو قدردانی میکنم . التماس دعا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ