بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

چند وقتی بود که مادرم رو برای جلسه ی کار درمانی همراهی میکردم.

وقتی در ماهیچه های بدن نوعی استرس و حالت انقباض ناشی از سکته یا سایر موارد

 ایجاد بشه اصطلاحا عنوان میکنند که بدن دچار (spasm) اسپاسم شده و این عارضه باعث

کم تحرکی بدن میشه


کار درمانی یعنی انجام حرکات کاملا کششی که توسط متخصص روی بیمار انجام میگیره

تا بدن به حالت اولیه برگرده .

جلسه ی سوم یا چهارم بود که یه بحث لفظی بین من و آقای دکتر که از نظر سنی اختلاف

چندانی با هم نداشتیم پیش میاد. به موضوع بحث وارد نمیشم ولی حرف آخر دکتر بدجوری

 توی ذوقم خورد

شما هر طوری که دوست داری فکر کن اونم با یه لحنه کاملا خاص

خیلی دوست داشتم بهش بگم من فکر می کنم شما احساس گردن کلفتی می کنید

ولی به احترام حضور مادرم فقط سری تکون دادم و گفتم باشه

کار ما به پایان رسید و وقت رفتن شد و من هنوز خودم رو قانع نکردم که حرف آخر دکتر

 بدون جواب بمونه . وقتی مطب دکتر را ترک میکردیم هیچ کس نبود چون آخرین مراجعه

کننده ما بودیم. مادرم رو به آرامی سوار ماشین می کنم و بهش میگم: یه کار کوچیکی با

 دکتر دارم وسریع برمیگردم.(خدا بخیر کنه)

به جلوی ماشین که میرسم دوتا دستامو روی کاپوت ماشین میذارم و چند لحظه ای فکر

 میکنم. راه حل اول:برگردم و یه درس درست و حسابی به این دکتربدم تا دیگه هوس نکنه

 با هیچ کسی اینطوری برخورد کنه.

وقتی کوچیک بودیم بهمون کسی حرف زور میزد یا بهمون بی احترامی میکرد.خیلی

 سختمون بود با خودم میگفتم اگه بزرگ شده بودم کسی جرات نمیکرد زور بگه.چند سال دیگه هم که پیر شدیم با خودمون میگیم اگه جوون بودم نشونت میدادم. الان که جوونی و

 میتونی از زور وبازوت استفاده کنی پس چرا بدون جواب بذاریش؟

خیله خب به اندازه کافی انگیزه بهم دادی الان میرم ترتیبشو میدم.

صبرکن رفیق اینارو بهت نگفتم آتیشی بشی .راه حل دومی هم هست.صبرکن تا برات

 توضیح بدم.....

الان اصلا نمیشنوم چون آمپر چسبوندم. بذار برای بعد.....

آقای دکتر داشت دست وصورتش رو می شست هیچ کس جز من وخودش توی مطب نبود

 با صدای بلند دکتر رو صدا میزنم: ببخشید آقای دکتر یه لحظه تشریف بیارین....دکتر در

 حالیکه دست وصورتش رو با حوله خشک میکنه میاد و میگه: بله.....

ازاونجاییکه بدوراز مرام جوانمردی و مردونگیه که ناغافل کسی رو بزنم .ساعت مچی ام

رو از روی دستم باز میکنم و توی جیبم میذارم.آخرین مختصات هدف از نظر طول

 وعرض جغرافیایی رو توسط چشمام رصد وثبت می کنم آخه باید عینکم رو هم بردارم

 وگرنه اگه بشکنه چطوری برگردم خونه....(این دوتاوسیله ی شخصی همیشه تلفات

درگیریهای منه.یا ساعتم میشکنه یا عینکم خردوخمیر میشه)

عینکم رو روی میز میذارم.حالا وقتش بود که آستین های پیراهنم رو بالا بزنم وبه حریف

نشون بدم که حالت تهاجمی من کامل شده وبرای دفاع از خودش باید کاری بکنه. معمولا

 آخرین فرصت رو به طرف میدم که اگه بیفته به عذرخواهی همونجا سریع کوتاه

میام....ستاد فرماندهی هیچگونه علائم وصدایی از هدف شنیده نشد.....میدونی آقای دکتر یه

چیزی رو دلم نیومد بهتون نگم.....راستش من فکر می کنم که شما احساس گردن کلفتی

 میکنید و من هم یه جورایی خوراکم در گیرشدن با آدمهای گردن کلفته....

آتش.....دوپ...دوپ...دیش...دیش....شپلق....(برای دوستانی که اسپیکراشون خاموشه

صدای ضربات مشت به سرو شکم)

ای کاش خانم منشی که خانمه همین دکتر بود الان اینجا بود لااقل دوتا جیغ میزد مردم

میومدند جدامون میکردند

آخه مجبوری دعوا کنی....تو که دل نداری و دوست داری کسی بیاد جداتون بکنه....

چه کنیم دست خودم نیست از بسکه دلمون کوچیکه دوست دارم دعواهام زود تمام بشن

بسه دیگه اسماعیل ....بچه مردم رو کشتی...بلند شو از روش....داغونش کردی

ای بابا...خیلی ضعیف تر از اونی بود که فکر میکردم. شانس اوردی که این رفیق

 دلسوخته واسطه شد وگرنه هنوز ولت نمیکردم.

از روی بدن دکتر که ولو شده بود روی زمین بلند میشم.......

ای وای چرا من اینجوری شدم؟......چرا همه چی تاره؟....راه خروج کدوم طرفه؟....نکنه

 روح شدم خودم خبر ندارم؟.....ای داد...ای بیداد یکی به دادم برسه من روح شدم...

نه رفیق صبر کن الکی شلوغش نکن....عینکت رو روی میز باید برداری بذاری رو

 چشمات همه چی ردیف میشه یادت رفته.....

اوه... مای... گاد....راست میگی عینکم.....اینم از عینکم...آره درست شد....همه چی میزونه....اینم آقای دکتر که پهن شده روی زمین...اینم در خروجی....با کمترین تلفات

میدان نبرد رو ترک میکنم و در مطب رو چنان محکم پشت سرم میبندم که دکتر حتی فکر

 تعقیب کردن من به ذهنش خطور نکنه.

به جلوی ماشین که میرسم دوتا دستامو روی کاپوت ماشین میذارم و چند لحظه ای فکر

 میکنم.

راستی رفیق وقتی داشتم میرفتم یه چیزی داشتی میگفتی: راه حل دومی هم هست؟ بگو راه

حل دوم چیه؟

خسته نباشی رفتی بچه مردم رو خردوخاکشیر کردی حالا میپرسی راه حل دوم چیه؟

راه حل دوم اینکه جنابعالی برخشم خودت غلبه کنی و نشون بدی از عصبانییت قوی تر

 هستی و با لجام زدن به این اسب سرکش اونو کنترل کنی و در اختیار بگیری . خیلی از

 تصمیم گیریها در لحظه های عصبانیت موجب بروز اعمالی میشن که عواقب اون جبران

 ناپذیرند.

حالا که دقیق تر به حرفهای دکتر فکر میکنم زیاد هم بااهمیت نیستند یه چیزی بود بین من

 وخودش شاید یه مقدار لحنش بد بود ولی کلا بی خیال..........

حق با توئه رفیق من راه حل دوم رو انتخاب میکنم و از خیرش میگذرم.

دستت دردنکنه نوش دارو بعد از مرگ سهراب...حالا دیگه چه فایده ای داره؟ تو که کاره

خودت رو انجام دادی؟

نه رفیق اشتباه نکن من هنوز جایی نرفتم ببین ساعت مچی ام هنوز روی دستمه اگه رفته

بودم داخل که الان باید توی جیبم باشه مگه چند سطر قبلی رو خوب نخوندی؟

چطور شد؟ ولی من همونجا بودم و دیدم که دخل دکتر رو اوردی....البته که تو بودی و دیدی...چون تو خود من هستی ...این همه صحنه ها رو هم توی ذهنم دیدی. اصلا غیراز

 تو کسی نمیتونه این چیزا رو ببینه چون فقط توی ذهن من اتفاق افتاده بود. حالا هم برو

 کنار می خوام برم سوار ماشین بشم برسم به کارام بچه  هام منتظرند.

وقتی سوار ماشین میشم مادرم میگه: چی شد نرفتی؟ جواب دادم: راه حل دوم رو

 انتخاب کردم.

الَّذینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ

الْمُحْسِنینَ134 آْل عمران

همانان که در وسعت و شادی و فقر مالی و حالی انفاق می کنند و فرونشانندگان خشم و

 بخشایندگان ( لغزش های ) مردم اند ، و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

 

نوشته شده در۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ