بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

بعد از ظهر یک روز پاییزی بود . نمیدونم چطوری از خیابون یه دبستان پسرانه سر دراوردم پنجره های دبستان مشرف به خیابون بود و هر عابری که از کنار اونا میگذشت صدای هیاهوی بچه ها و گاه معلم رو که مشغول درس دادن بود را بخوبی میشنید .....


کوچه از آرامش خاصی برخوردار بود چند تا بچه هم داخل کوچه مشغول بازی بودند . یکی از اونا کنار دیوار درست زیر پنجره ی یکی از کلاس ها ایستاده بود و داشت دوستاشو تماشا میکرد.

یکدفعه یه پسر نوجوون کلاس پنجمی از مدرسه بیرون اومد و یه راست رفت سراغ همون بچه که زیر پنجره ایستاده بود و محکم دستش رو گرفت و گفت : یالا بیا با من بریم دفتر خوب گرفتمت.... و شروع کرد به کشیدن بچه تا اونو داخل مدرسه ببره.....

دستمو ول کن....چکارم داری من که کاری نکردم که باهات بیام دفتر........

ساکت شو خودت بودی الان خاک پاشیدی توی کلاس خوب گیر افتادی......

نه بخدا من کاری نکردم من فقط اینجا ایستاده بودم.......

پسرک هرچی خودش رو عقب میکشید و به بدنش خم و قوس میداد اما حریف اون قویتر بود و تلاشش نتیجه نداد من که شاهد این قضیه بودم داد زدم: آهای پسر ولش کن اون کاری نکرده... من دیدیم که اون کاری نکرده ولش کن ببینم........

اما فاصله من طوری بود که صدام به پسرک نرسید و اونا وارد مدرسه شدند....

قدم هامو سریعتر برداشتم تا به اونا برسم که در همین لحظه زنگ آخرمدرسه بصدا دراومد. فقط چند ثانیه بیشتر طول نکشید که موج های طوفانی بچه ها منو مثل یه قایق کوچیک به چپ و راست حرکت داد......

عمو مواظب باش..... نخوری زمین..... یواش جلوتو نگاه کن...حواست کجاست؟... ولی بچه ها گوششون بدهکار نبود انگار از زندان آزاد شده بودند. با کمک دستام خودم رو از توی فشار بچه ها که در خلاف جهتشون حرکت میکردم خلاص کردم و جلوی دفتر مدرسه یه صحنه ی غیره منتظره رو شاهد بودم

(تصویر با دور آهسته )(دوست دارم اتفاق رو همونطور که من حس کردم شما هم تجربه کنید)

دیگه صدای هیاهوی بچه ها به گوشم نمیرسید و از چیزی که میدیدم خشکم زده بود . ناظم خشمگین از مدرسه بیرون میاد و میره سمت پسرک که هنوز دستش توی دست پسری بود که اونومحکم نگه داشته بود با اومدن ناظم دستش رو رها میکنه و اشاره میکنه به پسرک که آقا اجازه خودشه.... و چند قدمی از پسرک فاصله میگیره.... بغض با لبهای پسرک 8ساله ی بی گناه بازی میکنه و میگه: آقا بخدا ما کاری نکردیم..... و دستی که بالا میره و زوزه کشان هوا رو میشکافه و به صورت پسرک اصابت میکنه......فوفوفوفوفوفوفو ش ش ش ش ششوشووشپ.........

ضربه اینقدر محکم وناگهانی بود که صورت پسرک 90درجه میچرخه و چند قطره عرقی که روی پیشونیه اون بود از صورتش جدا میشه (تصویر با دور آهسته)

نزن... نزن...داری چکار میکنی.... اون که گناهی نداره... چرا زود قضاوت میکنی اول مطمئن شو بعد دستت رو بلند کن نامسلمون.....

ناظم برمیگرده داخل دفتر و متوجه من نمیشه. وقتی به پسرک رسیدم صورت برگ گلش به کلی قرمز شده بود جای انگشتای بزرگ ناظم روی گونه های پسرک دل هر بیننده ای رو بدرد میاورد. آخه صورت کوچیک یه پسر8ساله کجا و سیلی محکم یه مرد سی و چند ساله کجا؟

دستامو دور اون حلقه میکنم وکاملا اونو توی آغوشم فشار میدم..... کمی اروم میشه ولی من پر ازنفرت میشم.تصمیم میگیرم وارد دفتر بشم و حق اون ناظم رو کف دستش بذارم. آخه تو به چه حقی به ناحق تو گوش یه بچه ی بی گناه می زنی.... خیلی مردی بیا با هم قد خودت روبرو شو.....اما احتما میدم که همکاراش قبل ار اینکه حالشو حسابی جا بیارم مانع من بشن پس منتظر میشم تا از دفتر بیرون بیاد تا یه سیلی که نصف حقشه.....له اش کنم.....

انتظاربیرون اومدن  ناظمبیش از حد معمول یه طول می انجامه .از عصبانیت دیگه روی پاهام بند نیستم پسرک که الان دیگه آروم شده جلو میاد و دسته منو میگیره و میگه : آقای دلسوخته شما دیر رسیدید......

منو از کجا میشناسی؟....مهم نیست.....آره حق با توئه خیلی باید ببخشی راستش زنگ خونه رفتن بچه ها بد موقع خورد بخاطر شلوغی اونا نتونستم به موقع برسم وگرنه اجازه نمیدادم کسی اذیتت کنه....

ولی من منظورم چیزه دیگه ای بود.......

 منظورت چی بود؟......

شما دیر رسیدید آقای ناظم دیگه از اتاق بیرون نمیاد.......

یعنی چی؟...منظورت اینه که متوجه شده منتظرشم.... از ترسش نمیاد بیرون؟.....آخرش چی باید بره خونش...مجبوره بیاد بیرون... خیلی معطل بکنه من میرم داخل... فکر کرده ..... تا حالشو نگیرم آروم نمیشینم........

دستمو بیشتر فشار میده و میگه : یه لحظه بشین کارت دارم.....

زانوهامو خم میکنم تا بشینم و روبروی پسرک قرار میگیرم . دستای کوچیکش رو روی سمت راست صورتم میکشه و میگه: جاش خوب شده دیگه......

دست کوچیکش اینقدر با حرارت و صمیمی بود که اشکو در چشمام حلقه میزنه..... ایندفعه نوبت من بود که در دستای کوچیک حلقه شده ی اون قرار بگیرم و بغضمو خالی کنم.....

حق با پسرک بود ..... من دیر رسیده بودم. اما نه چند لحظه یا چند ثانیه... خیلی بیشتر از این حرفها ......دقیقا سی سال دیر رسیده بودم.......درسته من سی سال دیر رسیده بودم چون سی سال پیش اون پسرک هشت ساله... خود من بودم....

حالا میخوای چکار کنی؟ منتظر ناظم بمونی؟

آره....

میخوای بزنیش بخاطر من؟.....

آره بخاطر تو میزنمش......

ولی من ازت میخوام که بخاطر من.... بخاطر خودت.... بخاطر خدا ازش بگذری....

ببخش تا مورد بخشش قرار بگیری....و به دیگران رحم کن تا خدا هم به تو رحم کنه....

بلند میشم و جلوی دفتر مدرسه می ایستم و با صدای بلند فریاد میزنم.....

آقای حیدری... ناظم دبستان فروغی....میدونم که هنوز داخل اتاقی و صدامو میشنوی... شاید اون سیلی که به ناحق به صورتم زدی الان جاش خوب شده باشه...... ولی اون سیلی که به روح و شخصیت و احساساتم زدی هنوز جاش درد میکنه....بدون که من بی گناه بودم والان هم چون خود این پسر ازمن میخواد که گذشت کنم.... به قداست همین چند کلمه ای که با اشک چشمام نمناک شده اند میگم که.... بخاطر خدا بخشیدمت... تا خودم هم مورد بخشش قرار بگیرم......

میدونم که شما هم با بی گناهی این پسر 8 ساله همنوا شدید پس اجازه میخوام با هم توی چند تا کلمه یه جای دیگه هم بریم..........

به جای یه دبستان...... یه خرابه.....

به جای یه پسر 8 ساله..... یه دختره نازدونه ی شیرین زبونه 3 ساله.....

و به جای یه سیلی....... چند سیلی و تازیانه ی ظالمانه.......

قربون دلهای آماده و دلسوخته ی همتون..... التماس دعا.

 

 

نوشته شده در۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ