بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید..

 

خواندن این حکایت را به همه بچه های مطهرونی و سایردوستان

 توصیه میکنم چون برای همه مفیده حتی برای شما غریب آشنا.

حکایت ما از آنجا آغاز شد که روزی رفیق دلسوخته به قصد پیدا

کردن رفیقی شفیق که همایون فر و والا مقام بود به اینترنت

 بگشت

ناگاه به شیخی رسید.

 


گـفـت: ای شـیـخ چـرا تـنـهـا نـشـسـتـه ای؟

گفت: تنها نبودم، اینک که تو آمدی تنها شدم.

گـــفــــتـــم: از رفـــیــق مـن نــشــان داری!

گفت: بر دوشم حمل آفتاب است و در ستاره های پرفروغ آسمان تنها تک

ستاره ای دارم و کارم باز نشر اشعار دوستان می باشد. قصد سفر دارم

ولی همسفرم نیست با این حال برای یافتن دوستت با تو همسفر میشوم.

در ادامه راه به دشتی بسیار زیبا به نام لاله های واژگون رسیدیم آرزو

کردم رفیقم را در آنجا پیدا کنم.

اما بانویی در کلبه ی آنجا بود. او به من کلیدی هـدیـه داد و گفت: این کلید

محبت و دوستی است با آن در تمام قلبها نفوذ خواهی کرد وقتی خودت را

سرشار از محبت کنی همه خوبیها آهن ربا وار جذب تو میشوند و تو محبوب

دیگران خواهی شد. هر سه راهی شدیم.

در ادامه در دل جنگلی از درختان سرسبز به استاد سنگ تراشی رسیدیم از او

پرسیدیم چه میکنی؟

گفت: از ضرباتی که به این سنگ میزنم روزی تندیس زیبایی خواهم ساخت

با ما همراه نشد از هوای آلوده ی شهر به عشق یک نفس پاک به آنجا پناه

برده بود وقتی دور شدیم من متوجه شدم که کلید محبت و دوستی را آنجا

جا گذاشتم ولی به خاطر همراهانم چیزی نگفتم.

خانواده ای را دیدم که به دامـن طـبیـعت آمده بودند (فکر کنم اومده بودن

سیزده بدر) سلام کردم.

جواب سلام دادند و گفتند: دوست عزیز بهتر نبود خودت را معرفی میکردی؟

من و تو میشیم ما خیلی کارها میتونیم با هم انجام بدیم صادقانه بگـویـم در

چشمهایش،در کلامش و مخصوصا طنین صدایش مهربانی و صفا و صمیمیت

را دیدم و به او همه چیز را گفتم و به هم دست رفاقت دادیم.

او گفت: پری دریایی را می شناسم که جواب همه سوالها را میداند و او در

همین نزدیکی ست. خلاصه رد هر چی دسته گل و قلب و جیگر و گرفتیم تا

رسیدیم به دریا.

پـری دریـایی را صدا زدیم، او از آب بیـرون آمد و گفت: از من چه می خواهی؟

گفتم: به دنبال یک دوست هستم ولی از جا و مکان آن بی اطلاعم به کمکت

نیاز مبرم دارم. (البته پری دریاییش یه خورده بدجنس بود).

گفت: وبلاگ داری؟

گفتم: نه.

گفت: میخوای یکی برات بزنیم اینقدر مزاحم ما نشی بابا.

از دستت شب و روز نداریم مگه تو خونه زندگی نداری؟ بذار همین جا یکی

برات درست کنیم چشم اندازش هم خوبه کنار دریــا، دامـنـه کوه و جنگل

سرسبز....

تا گفت جنگل یاد کلید و استاد سنگ تراش افتادم. دیدم تا نازم خریدار داره

باید بله رو بگم... به دوستام گفتم تا شما دست به کار بشید من میرم و

برمیگردم....

سریع پیش استاد سنگ تراش برگشتم منتظرم بود و اون کلید توی دستش بود.

گفت: برای این اومدی؟ می دونستم برمی گردی خیلی عمیق می نویسی....

گفتم: همه دوستام کنار دریا منتظرمون هستند، دوست دارم شما هم باشـیـد

و دست دوستی به سمتش دراز کردم نگاهی به من انداخت و نگاهی به دستم

که جلو اومده بود آروم دستش رو توی دستم گذاشت دستش خیلی سرد بود

من حس کردم که خیلی وقت بود که دست محبت یه دوست رو توی دستـش نگرفـته بود

شاید به خاطر اتفاقی که براش افتاده بود حق داشت که زود اعتـمـاد نکنه....

خیلی سریع دسـت توی دست هـم دوان دوان به سـمت همه دوستام به راه

افتادیم توی راه همش داشتم به این فکر میکردم که من برای پیـدا کردن یـک

دوست به راه افتاده بودم ولی تا الان کلی دوسـتـای خـوب برای خودم پیدا

کرده بودم. بــاران شروع به باریدن کرده بود وقتی به اونــجا رسیدیم دیدم

خیس بارانم..

نوشته شده در۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ