بی تو چترم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند همیشه خیس بارانم

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

این داستان واقعی از زندگی خودمه .خیلی از دوستان سئوال کردند

رفیق دل سوخته چرایی؟ واین داستان واقعی یه دلسوخته است

که خواندن آنرا بدلیل وجود صحنه های بسیار دلخراش وتاسف انگیز

به افراد زیر 15 سال توصیه نمی کنم.

 

 


در یکی از روزهای بهاری خوب خدا یه تماس تلفنی داشتم به گوشیم نگاه کردم

اسم رفیق ظاهـر شده بود خیلی خوشحال شدم فهمیدم رحمانه آخه اسمشو

به عنوان رفیق توی گوشیم ذخیره کرده بودم اونم همینطور.

رحمـان رحیمی یکی از صمیمی ترین دوستان من بـود از بدو تولـد با هم بودیم

توی یه روز و یه ساعـت بدنیا اومده بودیم و حالا با دختـر عمـوش الهه رحیمی

ازدواج کرده بود. یه دختر سه ساله داره به نام هـدیه خیلی شیرین زبونه وقتی

میرم خونه شـون تا صدامو می شنوه میگه آخ جون عمو اسمـاعیل اومد و دوان

دوان خودشو توی بغلـم می اندازد و منو به چند تا بوسه آبدار از خودش مهمون

می کنه. بعدهم من باید سواری بدم چهاردستو پا می شم و اونم سوار میشه

با همون شیرین زبونیش میگه، برو حیوون.... و من هم اعتراض میکنم که مگه

مـن حیوونم به من نگو حیوون و اون ریـسهءخنده میره و دوباره حرفـشو تکرار

میکنه که لج منو در بیاره.... مامانش صداش میکنه که هدیه، عمو اسماعیل رو

اذیت نکن. ولی اون اصلا" گوشش به این حرفا بـدهکار نیست و وقتی سـوار

میشه حالا حالا پیاده نمیشه....

سلام رفیق کجایی؟ سلام عزیزم زیر سایه ات.... امر بفرما....

باید بیایی خونـه ببینمت خیلی فوری، بـرات یه هدیه آماده کردم منتظرتم.... آخ

جون هدیه تو که میدونی اصلا" دوست ندارم منتظرت بذارم اومدم اونم با کله...

رحمـان یکی یه دونـه بـود از نظر مالی خیلی توانمند بود و به هیچ کسی نیـاز

نداشت حتی توی کارش با این همه گستردگی و معامـلات بزرگ تجـاری هیچ

شریکی نداشت.

هر وقـت ازش می پرسیدم پدر مادرت کی اند و کجا هستند؟

به شوخی جواب می داد: هر چی کمتر بدونی شانس زنده بودنت بیشتره. هیچ

وقت نفهمیدم پدر و مادرش کیه ولی برای من یه دوست استثنـایی بود و همین

برای من کافی بودخودم رو سریع با یه ماشین دربست رسوندم.از دیدن همدیگه

خیلی خوشحال شدیم سـراغ بچه ها رو گرفتم، گفت برای خریـد رفتند بیرون

الان دیگه باید پیداشون بشه.... کلیـد یه ماشین رو به من نشون داد و گفت: این

هم هدیه من به رفیق خودم نگو قبول نمی کنی که ناراحت میشم. من هم چون

خوب می شناختمش که بدون هیچ منتی اون هدیه را برای من در نظر گرفته از

خوشحالی تـوی پوسـت خودم نمی گنجیدم.

گفتم: درستـه قیـافه ام مثـل منگولاست ولی مـثل اونا فکر نمی کنم وحسابی

خنـدیدیم. گفت: اسنـاد ماشیـن به نام خودتـه میذارم روی میز یادت نره.

انتظار دارم هر وقت خواستی بیایی پیشم با همین ماشین بیایی.... بچه ها و

ایالات متحده رو هم یه مسافرت می بری کار درسـت. خلاصه حسابی باهاش

خوش باش اصـلا" انتـظار تلافی و تشکر رو ندارم بدون که من این هدیه رو

فقط و فقط بخاطر گل وجود خودت بهت هدیه دادم و بس....

تا اینجای داستان خوب می تونم حس کنم که توی دل شما هم یک آرزو شکل

گرفته....

 گروه اول آرزو کردند ای کاش من هم جای رفیق دلسوخته بودم و یه دوست به

این خوبی داشتم که به من هم یه چنین هدیه هایی می داد....

گروه دوم آرزو کردند بجای رحمان رحیمی بودند و می تونستند یه چنین

هدیه هایی به رفیق هاشون بدن.

حالا شما کدوم گروه را انتخاب کردید و چرا؟

لطفا" با نظرات سازنده تون رفیـق دل سوخته رو در نوشتن ادامه داستان یاری

کنید آنچه در قسمت های آینده می خوانید:

 تمام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد....

سلام رفیق دیدی آخر سند ماشین رو جا گذاشتی....

نوشته شده در۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط رفیق دلسوخته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ